﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>سپهر</title>
    <description>sepehr65's description</description>
    <link>http://sepehr65.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>سید سپهر سیدزمانی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 11 Apr 2012 08:35:47 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>پابرهنه در پارک</title>
      <description>&lt;p&gt;به نام او&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سفرهای بریده بریده در پایان خودش بود.اینکه مدام بیاید و برود تمام می شد و محمّد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خاطری آسوده تنها دل به آن سو می نهاد.کمیسر،هولیا و اشتفان در جریان دفاع از&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پایان نامه و آخرین کارهایش در ایران و بستن رسمی چمدانهای سفری که به اقامتش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می رسید،تقریبا هر دو سه روزی تلفن می کردند.با دریافت کارشناسی ارشد در ایران&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای دکترا در دانشگاه بخارست که پذیرش آن را کنار آرامگاه چائوشسکو دریافت داشته&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و غافلگیر شده بود،عازم آنجا بود تا یکسره دل به یک جا نهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هواپیما در فرودگاه به زمین نشست.هولیا تنهایی به استقبال رفته بود.با ماشینی که&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با آن یک بار به تیمیشوآرا رفته بودند.شهری که انقلاب 1989 در آن جوشیدن گرفت.از&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرودگاه تا خانه فکرش مدام غرق ذوقی بود که با این دل نهادن یک دست،رخ می داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خانه که رسیدند،پس از استراحت و خوردن کلوچه،هولیا گفت:"برو بیرون یه کم قدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بزن"و در حالیکه درست جلوی محمّد ایستاده بود و موچین در دستش،گفت:"کمی با&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قدم زدن،دلت بیشتر قرص میشه و عادت زیاد موندنو بیشتر میکنی."قند توی دلش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آب شد.زیاد ماندن و درس و کشور رمزآلود یک سو و دختری از اهالی همانجا سوی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگر.......چه میشد؟یا چه شوددددددددد؟&lt;img title="شیطان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/19.gif" alt="شیطان" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرایدار خانه با ماشین،او را تا پارک"کسلف"رساند و قرار شد محمّد برگشتن را خبر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دهد تا باز دنبالش بیاید.پیاده شد و قدم زد.هوای خنک و ابری،دربیت جمعیّت حاضر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پارک منظره ای را پدید آورده بود که او را مثل توپ والیبال به زمین گذشته و آینده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرتاب می کرد و پس می فرستاد.طوری زمان حال را از یاد برده بود که در نمیافت از&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقت قدم زدنش زیاد گذشته و غروب شده.ناگاه دود قرمزی او را به خود آورد و به تور&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زمان حال انداخت.دستپاچه شده بود.هی در ذهن و زبان می گفت:"چیه؟....نکنه..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخه من که.......اینا مگه از بین......نه نه......چطوری آخه.....هو هو.....هووووو.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه نه....."&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شروع کرد به دویدن.با ترسی معصومانه.اینبار هم زمان را فراموش کرد و هم دویدن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;را.اینقدر دوید و دوید و دوید که نفهمید دو سه بار از پارک دور شده و دوباره از لا بلای&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کوچه و خیابانها همان مسیر را برگشته است.کنار چمنهای اطراف پارک رسید.روی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو زانو افتاد......ه هه ه هه ه هه ه هه ه هه........نفس نفس زدنش با عرقی که در&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن سرما کرده بود آمیخته&amp;nbsp;هم او و هم ترسش را معصومانه تر کرده بود.روی چمنها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دراز کشید.کمی آرام شد و جان گرفت.برخواست و با حالی آرام نشست.چشم به&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چمنها دوخته بود.با همان آرامی و چشمان بسته،کفشها و جورابهاش را در آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرما دگربار لرزاندش.دندانهایش به هم خورد.پلکهایش روی هم افتاده بود و سخت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بازشان میکرد و دوباره می بست.با پاهای برهنه راه افتاد و افتان و خیزان در حالی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که نمیدانست کجا می رود ولی گویی مسیر پیش بینی شده ای را می پیمود،به&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جایی در پارک رسید و افتاد و از هوش رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روی پلّه های خانه،در حالیکه کمیسر او را به دوش گرفته بود به هوش آمد.به دوش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گرفتن و به هوش آمدن،مثل سجعی که دارند خوش یمن می شوند.هولیا از نگرانی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با گریه به پدرش خبر داده بود و او هم که گویا می دانست مشکلی نیست،تنهایی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به پارک رفته و محمّد را پیدا کرده بود.خیال او راحت بود که تهدیدی نبوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سوزشی در کف پاهایش احساس می کرد.همان پاهای شلّاق خورده از تروریستی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که با همدستانش یک بار او را گرفته بودند،اینبار از زمین شلّاق خورده بود.ولی این&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کجا و آن کجا؟.......هولیا با لب رژ زده پرسید:"تو چیکار کردی؟از چی در رفتی؟ماجرا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست کردن از تو جدا نمیشه هرچند که نگرانی و سرگرمیش باهم باشه"...بعد روی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زمین نشست.ناگهان چیز نرمی کف پاهای محمّد را مالیدن گرفت.مثل ماتیک میماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاد رویای ماتیکی اش در تهران افتاد که مدام هولیا را وقت خواندن مقاله تخصّصی به&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاد می آورد.فکر کرد همان ماتیک است ولی با حسّ قلقلکی که در کف پاهایش بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خنده اش جلوی هر فکری را می گرفت............"آی...چیه .....اوهی......آی آی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه نه....آی قلقلکم میاد..هوهو هاهاهاهاهه............هوو هو هو هو هو هو ......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هووو....هو."&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماتیک نبود و یک نوع پماد ضدّ درد بود.ولی طوری با پنبه به پاهای محمّد میمالید تا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;علاوه بر پماد،"خنده بر هر درد بی درمان دواست"هم مصداق بیابد هم برای درد تن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هم شوک روان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بارها حرف"ه"و مشتقّاتش را به گونه های گوناگون و در شرایط متفاوت به زبان آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای خندیدن و نفس زدن حالش معلوم بود که چگونه"ه"را بیان می کند ولی"هو هو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هوووو"که می گفت با اینها شباهت نداشت.میخواست چه بگوید؟اسمی را بگوید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه اسمی را؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردا عصر،با کمیسر و هولیا و اشتفان در حالیکه بانو"آنا"همسر کمیسر نیز آمده بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به پارک کسلف رفتند.به جایی رسیدند که مجسّمه حکیم عمر خیّام نصب شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست همانجایی بود که محمّد بیهوش شده و کمیسر پیدایش کرده و آورده بود.این&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هم نقطه اتّصال دیگری به رمزها.خیّام ریاضی دانی بزرگ بود و محمّد هم لیسانس&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ریاضی را پیش از ارشد در رشته روابط بین الملل دریافت کرده بود.قرار بود گسسته&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تبدیل پیوسته شود یعنی همانطور که گفته شد،به جای آمدن و رفتن،محمّد رحل&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اقامت بیفکند و یکباره دل نهد.این هم یک قانون ریاضی است.صحنه درست شبیه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صحنه ای بود که کنار آرامگاه چائوشسکو پذیرشش را در یافت کرده بود.اینبار آغاز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رسمی آن نیز کنار مجسّمه مردی بزرگ و تاریخی و جهانی بود.وقتی داستان ژرف&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تر میشود که محمّد فهمیده بود"زویا"یگانه دختر چائوشسکو هم دکترای ریاضی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داشت و پژوهشگر ریاضی بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دود قرمز هم جشن چهارشنبه سوری ایرانیان مقیم بود....مثل آن روز در کنار مزار،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمیسر لبخند میزد و هولیا میخندید.اشتفان هم مثل خواهرش می خندید و بانو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنا مثل کمیسر لبخند میزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sepehr65.persianblog.ir/post/80</link>
      <author>سید سپهر سیدزمانی</author>
      <comments>http://sepehr65.persianblog.ir/comments/10077/9253314/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10077.post-9253314</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 08:35:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>استارت گرم</title>
      <description>&lt;p&gt;به نام او&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمّد در آستانه یک درجه بود.درجه ای واقعی که پس از درجه قلّابی زمان سربازی قرار بود موثّر باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ذوق دکترا در دانشگاه بخارست و سرزمین رمز و راز ناک و و تاریخ دار رومانی از ذوق دفاع رساله&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ارشد شیرین تر می نمود.خود را برای نوشیدن آب میوه اتاق دفاع آماده میکرد و کمیسر ملدوان هم&amp;nbsp;به او&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;قول قهوه در پارک را پیش از دوره داده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مشغله پایان نامه او را برای مدّتی به لحاظ جغرافیایی از رومانی دور کرد.ولی یکی از مجلّه های هولیا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;را که خود او دزدانه در ساکش داشت و هنوز ادکلن زنانه را با خود داشت هماره میخواند.یک بار که آن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;را برداشت ناگاه چیزی شبیه ماتیک دید.جا خورد و مجلّه را انداخت.حتّی توجّه نکرد که&amp;nbsp;مجلّه از نشریّات&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برجسته سیاسی بخارست است و هولیا فقط شیر و شیرینی خوراکیها و البتّه خودش را تعارف نکرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میدانست برای زودتر دیدن محمّد،از نوع کاغذی اش هم لازم است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تلفن زنگ زد.باز هم مجلّه را انداخت ولی این بار زنگ تلفن مانع نشد که از این کار پشیمان نشود.تلخی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدی این بود که هولیا هم به امریکا برگشته و فعلا تماس نمیگیرد و اشتفان برادرش بود.او گفت:"کاغذ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در اینجا هم موجوده.فقط برق کیک دفاع زودتر دیده میشه تا کاغذها همه شون باهم تو رومانی گرفتارت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کنن.فعلا ماتیک خبری نیست.ولی همونطور که هولیا هم شیر داد و هم لبخند مشکوک زد بازم میزنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس روی خوش زندگی رو ببین".&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sepehr65.persianblog.ir/post/78</link>
      <author>سید سپهر سیدزمانی</author>
      <comments>http://sepehr65.persianblog.ir/comments/10077/8558891/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10077.post-8558891</guid>
      <pubDate>Mon, 19 Dec 2011 08:49:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ذیقعده</title>
      <description>&lt;p&gt;به نام او&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ممکنه هرماهی رو به نام معصومی بدونن یا بدونیم.ماه ذیقعده هم همه جوره امام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رضایی شده...خداخواهانه خیلی مناسبات رضوی درش جمع شده.تولّد آقا و بعدش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز اختصاصی زیارتشون که گمونم 23 ماه هست مهمترین مناسبات رضوی هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه خیلی وقتا دلم بعد از یه مناسبت وقتی بگیره و دلم برای اون امام تنگ شه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منتظر یه روز و مناسبت دیگه میمونم.ذیقعده از محدود ماههایی هست که اینطوری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تسکین میده اونم تسکینی که همش جز یه ذرّش شادیه.اونم وقتی امامت امام مهر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و مهربونیها باشه و از نظر مسافت مادّی هم نزدیک.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این همون آقای مهربون و امام رئوفه که بزرگانه و بچّگانه کرم داره.کاش میشد که&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما بچّه گونه عاشقش باشیم تا از حاجاتمون هم سرمست بشیم هم عشق پاک&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه گونه عشق بزرگیمونو هم پذیرفته کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این آقا همون آقای لبخندهای پیدا و پنهانه.همون آقایی که شفایافتگانو دخترم و یا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسرم خطاب می کنه.همون آقای مهربون که هشتمین شعشعه ای هست که نور&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خورشید به این بهانه اینقدر برافروختس......ماه ذیقعده!!!رضوی بودنت همایون باد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="بغل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif" alt="بغل" border="0" /&gt;&lt;img title="بغل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif" alt="بغل" border="0" /&gt;&lt;img title="بغل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif" alt="بغل" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sepehr65.persianblog.ir/post/77</link>
      <author>سید سپهر سیدزمانی</author>
      <comments>http://sepehr65.persianblog.ir/comments/10077/8152975/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10077.post-8152975</guid>
      <pubDate>Mon, 17 Oct 2011 09:36:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اقامت با برکت رمضان</title>
      <description>&lt;p&gt;به نام او&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کسی چه میدونست؟اوّلین ماه رمضون محمّد در رومانی اوّلین ماه رمضون بودن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طولانی مدّتش هم باشه.کالج زبان رومانیایی و بعد دکترا....چه در سر پژوهشگر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایرانی و سرمای شمال غرب خورده و باعث بالندگی خود و دیگران شده بود عبور&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می کرد؟به ویژه که روزه ش هم افطار نمیشد تا تکلیف الهی و مظلومیّتش در دل&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهر بخارست بیشتر چاشنی بخوره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بازرس مولدوان خونه بود و هولیا تنهایی به استقبال اومده بود.گل از گلش باز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بود و چهرش سفید تر بود درست مثل مواقع اصلاح کردنهای محمّد با بالا دادن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موها و جین پوشیدن و نرم خندیدن.هولیا هم تافت زده بود و با لباس ورزشی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تل سبز اومده بود.روزه یه جوری به محمّد ضعف داده بود که کاملا سرپا باشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و گرسنش نشه و و فقط مهربون تر بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینبار هولیا محمّدو خونه خودش برد که از قبل برای اقامت دانشجویی محمّد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آماده شده بود.این بار خونه کمیسرو نمیدید ولی درون پایتخت رومانی اوّلین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بار بود که با هولیا خیابان گردی میکرد.به منزل رسیدن.محمّد محو منزل بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که هولیا گفت:لذّتو برای شب بذار باید بریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمّد هاج و واج راه افتاد.فهمید که&amp;nbsp;بودن در رمضان در رومانی که با اون افتتاح&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شده باید خودش هم با افطار افتتاح بشه.فرش های مسجد سبز بودن.صف&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نماز مث سفره ها یکدست بود.هولیا روسری بنفشی به&amp;nbsp;سر کرد.محمّد هم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وضو گرفت.هولیا دوست داشت بیشتر و بیشتر طعم این معصومّیت رو بچشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و روحش فلسفه اینو.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفته شد"افتتاح".جمعی شیعیان جمهوری آذربایجان اومدن و که با همکاری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسجد دعای افتتاح بخونن.محمّد خودشو معرّفی کرد که&amp;nbsp;تا این حسن تصادف&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جالب تر شه چون دعای افتتاح رو کمی خوند و با غمی شیرین در حالی که&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هولیا اونورشیر گرمی در دستش بود پشت میکروفن خوند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا ما نبودن پیامبرمان و غیبت ولی خود و شدّت فتنه ها را به تو شکایت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می آوریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هولیا میخواست به محمّد بگه یکی از نفیس ترین کتب درباره پیامبر اسلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توسّط یک نویسنده رومانیایی به نام"کنستان ویرژیل گئورگیو" نوشته شده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و عنوان اون اینه:&amp;laquo;محمّد پیامبری که باید از نو شناخت"!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نویسنده پس از روی کار اومدن رژیم کمونیستی در رومانی ترک وطن کرد و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به فرانسه رفت.اون در وزارت امور خارجه رومانی کار میکرد.درگذشتش هم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال 1992 بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرحله گرفتار کردن بعدی محمّد این بود که هولیا میخواست بپرسه که توچرا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;همنام پیامبرت هستی؟اسم و رسم باهمو میخوام ببینم که میبینم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sepehr65.persianblog.ir/post/76</link>
      <author>سید سپهر سیدزمانی</author>
      <comments>http://sepehr65.persianblog.ir/comments/10077/7771334/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10077.post-7771334</guid>
      <pubDate>Thu, 25 Aug 2011 11:27:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جیلاوا</title>
      <description>&lt;p&gt;به نام او&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;******&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر محمّد به ایران بازگشت.محمّد تنهایی را به اندازه ای که پدرانه باشد حس&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می کرد ولی در اثر تربیت همان پدر و آموزش های&amp;nbsp;تجربه،غریبی کردن معنایی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نداشت بویژه که او&amp;nbsp;دور از پدرش نبود.کمیسر مولدوان حقّ پدری بر او داشت و&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به یمن حوادث،هولیا خواهر بود و اشتفان برادر&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" border="0" alt="قلب" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یون،جوان پشیمان نیز به نقطه ای دیگر تبدیل شده بود تا ضلعی دیگر ترسیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شود.وقت ناهار بود.کمیسر سر میز نشسته و محمّد و یون را کنار هم نشانده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بود.گویا گرمای کباب سر میز یخها را بیشتر آب کرده بود.هم در دل محمّد که از&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزهای گروگان بودن در دلش مانده بود و هم در رفتار او که یون را دیده و خوب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فهمیده بود او کیست.غدا گرم و محبّت گرمتر و نهایتا باقی نماندن کدورت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمیسر گفت:امروز باید پیش همدیگه باشین و چیزی از برنامه ها ندونین و باهم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیشتر بمونین تا خجالتتون ضمن اینکه این وسط آب میشه،خودش هم آب بشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اونوقت برنامه می چسبه".&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یون خوب ضربه هایی را که به محمّد زده بود به یاد می آورد ولیکن پیش خودش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می اندیشید،واقعا من تو را زده ام؟من به همین صورت سیلی زدم؟همین سر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;را به دیوار زدم؟...........باور نمیکرد چنین روزی برسد.&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" border="0" alt="خجالت" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمیسر به یون صورت خریدی داد و گفت:"محمّدو ببر و تنها اونو در ماشین بنشون&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و خریدها رو خودت بکن.وقت برگشتن ببرش جیلاوا و نونها رو یه کم اونجا بخورین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و باقیشو برای شب بیارین و ضمن خوردن نون کاری رو که باید انجام بدی و برای&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمّد چبزهایی رو بگی به انجام برسون.جنس وضعیّتی که تو دچار اون&amp;nbsp;بودی از&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جنس همین حرفهاس.خودت هم میدونی و هم گفتی."&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" border="0" alt="لبخند" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مقابل سوپرمارکت رسیدند و محمّد پس از آنکه یون پیاده شد،احساس چرت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کرد ولی وقتی یون با بسته پر از خوراک و نان در ماشین نشست چرتش پاره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شد و گفت"اومدی؟؟فکر کردم که&amp;nbsp;دیر میای چرتم گرفت!"یون گفت:اگه زمانی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که تو متولّد می شدی و قرار بود اینجا به دنیا بیای،پدرت میخواست یه شیر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا غذای بچّه بگیره،اگه که&amp;nbsp;دو سه برابر اینی هم که فکر می کنی باید منتظر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بمونی میموندی،تازه نصف داستان بود چون نصف دیگه رو هم باید غذابدست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو صف پرداخت که به درازی صف خرید بود میموند.حکومت کمونیستی،&amp;nbsp;اون&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سالها،با سیاستهای مرکانتیلیستی باعث این وضعیّت نابسامان شده بود و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الآن که سالهاس اون حکومت وجود نداره،وضع برعکس شده.حالا&amp;nbsp;اندیشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هم چرتش&amp;nbsp;پاره شد؟&lt;img title="خمیازه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/37.gif" border="0" alt="خمیازه" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راه افتادند و رفتند.راه دور و مسیرها غریب شده بود.محمّد پرسید مگه خونه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمیریم؟یون گفت:میبرمت جیلاوا که اول اونجا یه کم از این نون ها بخوریم و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد بریم خونه!دوباره پرسید:چرا اونجا و چرا نون؟؟باز پاسخ شنید:بی تابی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نکن میفهمی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به جیلاوا رسیدند.کمی استراحت کردند و به خوردن نان مشغول شدند.بعد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از کمی یون گفت:"اینجا بوسیله گارد آهنین،سازمان مخوف سالهای 1930&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رومانی،تعداد زیادی&amp;nbsp;قتل عام شدن.اینجا هم مثل تیمیشوآرا که هولیا قبلا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نشونت داده میمونه.هر دو رو تو ذهنت پیوند بزن همونطور که فکر می کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قبلا خیلی چزا رو پیوند زدی و تو پیوند ذهنی&amp;nbsp;که یه روزی به عمل برسه هم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهارت داری.حالا اینجا رو به تیمیشوآرا و تیمیشو آرا رو به نونی که میخوری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیوند بزن.چی میبینی و چه نتیجه ای میگیری؟"&lt;img title="متفکر" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/39.gif" border="0" alt="متفکر" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمّد بازهم مثل لحظات پیوند ذهنی به فکر فرو رفت و از ژرفای اندیشه ای&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که میکرد ناگاه متغیّر شد.به نتیجه رسیده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="تشویق" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/41.gif" border="0" alt="تشویق" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sepehr65.persianblog.ir/post/75</link>
      <author>سید سپهر سیدزمانی</author>
      <comments>http://sepehr65.persianblog.ir/comments/10077/7005417/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10077.post-7005417</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jun 2011 06:07:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پدرانه ها و پسرانه ها-قسمت دوم</title>
      <description>&lt;p&gt;به نام او&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;*******&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردای آن روز شد.محمّد بیدار شد و در سکرات بیداری که مغز همه چیز را به یاد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می آورد به یادش آمد که امروز آن گروگانگیر و نژادپرست پشیمان به منزل کمیسر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می آید.همین باعث شد تا پس از از خواب بیدار شدن،یک بار هم از خواب بپرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلواپسی سراپایش را گرفت.از روز اسارت و شکنجه تا این روز چقدر فاصله بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از زخم کف پاهایش که طنابها را خونی کرده بود تا سوزش آن که اشکش ریخت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و مادربزرگ مهربانش را صدا کرد تا این صبح که میهمانی گرانقدر بود و در منزل&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سربازرس مولدوان پلیس و کارآگاه معروف رومانیایی!چه زمانی گذشته بود و چه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تغییراتی اینجا و آنجا رخ داده بود؟شگفتا که وقتی که از جا جست اوّل چیزی که&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشمش جاگرفت روی پای راستش&amp;nbsp;بود یعنی جای سوزن شکنجه ها که بر جا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مانده بود.خدایا یعنی چه میشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="نگران" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/17.gif" border="0" alt="نگران" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی از اتاق بیرون آمد،کمیسر و پسرش اشتفان پشت میز صبحانه نشسته و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در انتظار محمّد بودند.بوی نان تازه از میز می آمد.گرچه لواش و تافتون و بربری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نبود ولی مستی دیگری داشت و از همان ها نشان داشت.نشست و پرسید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدرم کجاست؟کمیسر گفت:در اتاق مطالعه می کنند و برای صبحانه صدایشان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کرده ایم.ایشان باید از بوی نان لذّت می بردند که تو جلو زدی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمّد ناخودآگاه ترانه زیبای"گل گندم" ستّار و مهستی را به یادش آورد و زمزمه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کرد:بوی خاک و بوی نون و بوی گندم.............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر هم به جمع آنان پیوست و صبحانه را خوردند.ساعت همچنان جلو می رفت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و کمیسر متفکّر تر می شد و پدر محمّد نگران تر.چیزی نبود جز اینکه بداند بر سر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسرش چه آمده بوده و چه کسی دارد می آید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="یول" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/26.gif" border="0" alt="یول" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جوانک از در وارد شد.اشتفان او را آرام آرام داخل سالن پذیرایی آورد.او با سختی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سر راست کرد ولی سلامش نرم بود.آرام نشست.کمیسر گفت:شروع کن و از&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آغاز تعریف کن.او گفت:نام من "یون"است و&amp;nbsp;٣٣ سال دارم.بچه که بودم نیم روز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام در صف نان ایستادم و پدرم بابت اینکه نان گیرم نیامد مرا سخت دعوا کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و گرسنه گذاشت.این بی نانی در آن سالهای رژیم کمونیستی همچنان ادامه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یافت و من&amp;nbsp;غمگین از سرمای فقر گرسنه لرزیدم و روزهایم به عقده گذشت و از&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;القائات پدرم که از بقایای گروه نژادپرست"گارد آهنین"در سالهای دهه 1930 در&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رومانی بود تلخی استثمار را چشیدم.پس از آن مهم ترین عقده من نان بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و احساسی که پلیس مخفی&amp;nbsp;آن دوران درست&amp;nbsp;مانند پدرم بر من شوک میزد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که&amp;nbsp;دستها و پاهایم عریان ولیکن مغزم به زور پوشیده و پنهان در ورقی آهنین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;است.پس از دوران کمونیستی،در کارگاهی کار کردم و توانستم به سازمان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تبهکاری که در آن بودم بپیوندم و انتقام تنگناهایم را بگیرم و با توجّه به همه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عقده هایم،از همه از خودم بالاترها حتی در کشورهای دیگر هم انتقام خود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;را بگیرم که نمی دانم محمّد چه برکتی داشت که با اسارت او هردوی ما از&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;اسارتی متفاوت آزاد شدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="فرشته" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/25.gif" border="0" alt="فرشته" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یون به سوی محمّد رفت و دو دستی او را گرفت و گریست.محمّد هم گریست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و باز پاهای خود را نگاه کرد و این که این بار ضربه نمی خورد.ادامه داد:کمیسر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مولدوان به من پدرانه کمک کرد تا درست در جایی کار کنم که نه غم نان دارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و نه غم ندیدن نان که با دادن آن به مردم با سیری آنان اینبار به&amp;nbsp;جای تبهکاری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وجدانم هم به&amp;nbsp;جز شکمم سیر میشه.چه خوبه همه مردم بی ترس و تنگی و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عقده بتونن سیر باشن.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمّد ادامه ترانه&amp;nbsp;گل گندم رو هم خوند که با کلمات یون جوش خوردگی داشت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه خوبه با بچّه ها تا قلّه رفتن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گرد و خاک از صورت آفتاب گرفتن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;..........................................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر محمّد دست پسرش و پسر تازه اش را به هم فشرد و کمیسر و اشتفان هم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کف زدند.با تلفن هولیا تنها نقص آن جشن کوچک رفع شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمیسر گفت":در مرام مردانگی باید این چیزها هم تکرار بشه و هم با تکرار شدن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جذّابیّتش بیشتر شه"!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر محمّد گفت:"فرزندان من جذّابیّت های خود را از همین مردانگی و رهایی وام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میگیرن"!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="تشویق" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/41.gif" border="0" alt="تشویق" /&gt;&lt;img title="تشویق" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/41.gif" border="0" alt="تشویق" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sepehr65.persianblog.ir/post/74</link>
      <author>سید سپهر سیدزمانی</author>
      <comments>http://sepehr65.persianblog.ir/comments/10077/6770100/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10077.post-6770100</guid>
      <pubDate>Sun, 01 May 2011 18:18:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پدرانه ها و پسرانه ها-قسمت اوّل</title>
      <description>&lt;p&gt;به نام او&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زنجیروار و مانند خشاب اسلحه برق آسای&amp;nbsp;بازرس مولدوان&amp;nbsp;و گلوله کوب کنندگی آن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای&amp;nbsp;نابکاران و میخکوبی برای دوستداران،حلقه های سفری مکرّر محمّد به سوی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بخارست ساخته و پیوسته می شد و شگفتا که خرجی چندان برنمیداشت و کار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن از کار داشتن با جیب گذشته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این بار هم قرار شد که کمی استثنایی تر و با شگون تر شود.پدرها همیشه شگون&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داشته اند&amp;nbsp;اگر پسرها بگذارند و در نتیجه این بار میتوان با وجود محمّد حدس زد که تا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه میزان از این شگون وجود داشت چون پسری واقعا پسر و مردی مرد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نخستین گام ماشین شخصی خانواده به مقصد تبریز بود و پس از آن اتوبوسی با دو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طبقه لوکس و مارک طلایی ولوو با ویدیو و صندلی های زرشکی که&amp;nbsp;با دیگر&amp;nbsp;ساخته ها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که آن را به هواپیمایی زمین پیما مبدّل کرده بود.مقصد استانبول بود و محمّد و پدرش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;را در خود جای داد تا با سفری زمینی و رنگی به شهر&amp;nbsp;استانبول برسند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به قول ایرانیها"تا سه نشه بازی نشه"و سومین مرحله&amp;nbsp;نیز&amp;nbsp;که به خاطر بازی شدنش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخرین مرحله رسیدن&amp;nbsp;پدر و پسر به بخارست بود بازهم رنگ تفاوت گرفت&amp;nbsp;&amp;nbsp;تا از اینجا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هواپیمای واقعی سوار شوند ولی سفر همچنان رنگی بماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هواپیما با چند دور مانور بر فراز بخارست، سرانجام&amp;nbsp;فرود آمد و مسافران نیز از&amp;nbsp;آن فرود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آمدند.اینبار کمیسر&amp;nbsp;با سبد کوچکی گل به استقبال آمده بود.کت و شلوار زرد کمیسر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با گلهای زرد همگون بود و سبدش در دست" اشتفان"پسر بزرگ کمیسر و برادر یزرگ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هولیا قرار داشت.هولیا به امریکا برگشته بود و در آن سو نیز چون این سو،به جای پدر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و دختر،پدر و پسری دیگر&amp;nbsp;قرار داشتند.آنها می دانستند که&amp;nbsp;محمّد را اینبار پدرش در راه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همراهی می کند ولی رفتن هولیا تنها به این خاطر نبود.گویی خود داستان این گونه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میخواست که او برای درسش بازگردد و اینبار برادرش به تعطیلات بیاید تا دو پدر با دو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسر همگن شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشتفان سبد گل&amp;nbsp;را به پدر محمّد تقدیم&amp;nbsp;کرد و با او دست داد&amp;nbsp;و&amp;nbsp;سپس&amp;nbsp;کمیسر به گرمی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این کار را تکرار کرد و باز با گرمی، خوش آمدگویی&amp;nbsp;شیرینی گفته شد.نخستین دیدار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر زحمتکش ایرانی و پدر توانمند رومانیایی مقدّمه ای بود که تنها چند جمله از متن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اصلی که کمیسر در فرودگاه و کنار ماشین گفت،گیرایی متن اصلی را&amp;nbsp;رساند.کمیسر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به پدر محمّد گفت:"افتخار پدری به پسرش را به خوبی با محمّد باور کردم تا با دیدن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شما بیشتر باور&amp;nbsp;کنم"!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینبار نیز از همان خیابانها و میدانها&amp;nbsp;به سوی همان منزل رهسپار شدند.پس از چندبار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سفر، دیگر همه این مکانها خاطره انگیز شده بود و خاطراتی در جریان،درست مثل خود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن خیابانها!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوبت به استثنای بعدی رسید.کمیسر و پدر محمّد جلو جلو وارد شدند و در را بستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشتفان و محمّد به طبقه زیرین رفتند.نخستین دیدار دو پدر در&amp;nbsp;تنهایی بود و نخستین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیدار دو پسر هم همینطور!اشتفان برای محمّد قهوه ریخت و ضبط را روشن کرد.اینبار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمّد معذّب نبود و راحت حرف زد و پس از قهوه باهم تخته نرد بازی کردند.کمیسر از&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالا زنگ زد و گفت":محمّدو ببرش بیرون رستوران و شب بیرون باشین"!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشتفان با هیجان از هیجانی که آن را ندیده بود سخن می گفت ولی معلوم بود که&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خود آفرینندگان ادامه آن با محمّد است.در رستوران محمّد صدای آشنایی شنید با&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمی تمرکز بیشتر به حقیقت نزدیک شد.صندوقدار خود را معرّفی کرد و گفت:"من از&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه تقاضای عفو داشتم مخصوصا از تو.بهت بدی کردم دوست داشتم جلوی بازرس&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مولدوان عذر بخوام ولی ایشون با نظر پسرش موافقت کرد که گفته بود دلم میخواد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من هم از ماجراهای محمّد طعم سربلندی رو حس کنم پس این نقشه رو ریختن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من بعد از ازادی شروع به کار کردم و چون پشیمون بودم حبسم کم بود.محمّد من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگه نژادپرست و دشمن امثل تو نیستم."&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمّد مانده بود چه بگوید.رستوران را نمیدید و فقط حرفهای صندوقدار را می شنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او همانی بود که محمّد را با دو نفر دیگر گروگان گرفته بودندینک با کمک اشتفان سر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاری آبرومند رفته بود تا به خاطر ورود پدر محمّد رسما پوزش بخواهد تا که&amp;nbsp;پدر محمّد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیز بیشتر به افتخار کارهای پسرش بغض پدرانه کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همدیگر را در آغوش کشیدند و بوسیدند و قرار شد فردا به منزل کمیسر بیاید که&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بنا بود برنامه جالبی همه باهم داشته باشند ولی افسوس هولیا نبود.محمّد با&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روی سرخ و پیشانی عرقین میتوانست فکر کند پدرش با کمیسر چه می گویند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و می شنوند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ادامه دارد.....................&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sepehr65.persianblog.ir/post/73</link>
      <author>سید سپهر سیدزمانی</author>
      <comments>http://sepehr65.persianblog.ir/comments/10077/6487226/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10077.post-6487226</guid>
      <pubDate>Thu, 17 Mar 2011 10:59:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شترنامه ای دیگرباره</title>
      <description>&lt;p&gt;به نام او&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بسم ربّ الابل&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سلام علیکم شتره.............محبوب خدا و محبوب اولیا ولی بازم محبوب من!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینبار هم بیشتر از خدا مایه گذاشتم هم بیشتر از زبان شیوای قومی که تو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیشتر پیششونی.لطف کن نوعی خوشحال بشو از اومدنم که مثل چیپس و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پنیر نیم نرم و نیم چاشت باشه تا سنگ صبور شی.هم درد میشنوی و&amp;nbsp;هم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تسکین میدی و هم چه&amp;nbsp;بسا همدردی کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شترکم!به گریه هام و به بغض هام خنده درمان بکن.وقتی بامزّه میدوی حسّی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که همه اش زور میزنم به کلمه تبدیلش کنم در قالب تناقضی نامتناقض پدیدار و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روی حس من هوار میشه منتها مثل اون تناقض که متناقض نبود این هم هواریه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مث بهار.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگه تهدیدم کنن،اگه بوی بی وفایی و بی جوابی بیاد،اگه حسد و غبطه درهم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آمیخته بشن باز هم باید با همین تناقض نامتناقض آرومتر بشم.این میشه یه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نشونه تو از خدا که وقتی کسی کلافه هست به خدا پناه میبره و کسی&amp;nbsp;&amp;nbsp;که&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نفهمه حل شدن کلافگی رو از جنس خود کلافگی جور میکنه و به خداخواهان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیش میزنه..................منم وقتی دلگیر و دلپرم با دویدنت کمی اهل مرهم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میشم که ظاهرا از خود دلگیری ها جداست ولی نه از خدا و تو که با امتنان و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قدردانی نماینده اون شدی...............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شتر عزیزم به خدا عرض حال کن!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sepehr65.persianblog.ir/post/72</link>
      <author>سید سپهر سیدزمانی</author>
      <comments>http://sepehr65.persianblog.ir/comments/10077/6459470/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10077.post-6459470</guid>
      <pubDate>Fri, 11 Mar 2011 21:31:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نخستین تولد دور</title>
      <description>&lt;p&gt;به نام او&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمّد و هولیا همچنان در تیمیشوآرا بودند و با سشوار ماشین و سرشستن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طبیعی برفهای سفید ،روزها را میگذراندند.در یکی از همین جریان ها بود که&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هولیا زخمهای بدن محمّد را دید تا نیم دیگر را خود او نشانش دهد.نیم دیگر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرفهای نگفته محمّد و حرفهای نشنیده و هیجان آرام نشده هولیا بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دختر کمیسر مولدوان از کار پدرش در رهایی محمّد شنیده بود ولی نه از نحوه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن و اینکه این زخمها از کجا آمده اند.محمّد از شکنجه ها و دزدیده شدنش به&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دست کسانی که گویا پسمانده های"گارد آهنین"سالهای دهه 1930 رومانی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بوده اند برایش گقت و بازویش را هم که هولیا ندیده بود بالا زد تا اثر زنجیر داغ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;را نمایان کند که ناگهان جایش سوخت.فراموش کرده بود که فضای آزاد و میان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برفهاست و هوا او را نسوزاند تا&amp;nbsp;برفی که هولیا روی جای زخم ریخت کارش را&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست تر انجام دهد.فراموشی هم نعمت است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تلفن ویلا زنگ زد.کسی جز کمیسر نمیتوانست باشد.تله پاتی مثل خود تلفن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جریان یافته بود که گفت:"برفها روی دست تو گیر کرده یا زخم محمّد؟فردا صبح&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بخارست باشین."هولیا هم شگفت زده از دوربینی که دیده نمیشد چون وجود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نداشت و وجودش دور بود با محمّد عازم شدند.کمیسر گفته بود لباسهای تمیز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بپوشید و چمدانها را در ویلا بگذارید و فقط لباسهایی که در تن است بیاورید و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شیشه های ادکلن هم در جیب باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در بخارست بازهم کمیسر مثل پیش از سفر ساکت بود و پس از گفتگویی،هولیا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هم به او پیوست تا سلسله اضطرابهایی که به دلیل رفع نهایی مقدّس میشدند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه بیشتری یافته باشد.سوار بر ماشینی دیگر ولی با همان گرما به سوی یک&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منزل و یک تالار و قلبی در سینه محمّد، که تا آن لحظه بیشتر از سیلندر و پیستون&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماشین خود را با چیزی ست نتوانسته بود بکند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تالار، هولیا منتظر کیک بود ولی اینبار جهت کلیشه شکنی،انسانی مقتدر وارد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شد و کمیسر دست محمّد را در دست او گذاشت و گفت:عالیجناب"یون ایلینسکو"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رئیس جمهوری پیشین رومانی تولدت رو تبریک میگن و دیدار تو&amp;nbsp;با ایشون بهترین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کادو برات هست.خواستم اینبار با رئیس جمهور زنده طرف بشی و عین علاقه ها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رو برای آینده ای که پیش رو داری ببینی و هم ایشون تبریکتو خودشون بگن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هولیا طاقت نیاورد و در گوش پدر چیزی گفت تا همه چیز را دو برابر کند.دکتر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;"سورین اوپرسکو"شهردار بخارست که پزشک هم بود، یک کار دوبرابر انجام داد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هم با محمّد گرم گرفت و هم زخمهایش را دید تا به آینده ای که خود نیز در&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن حضور دارد پیوند زند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حال محمّد از ذوق و از لطف و از آینده لبریز شکر خدا بود و از رسیدن به بزرگان،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا او نیز بزرگ تر شود.کیک هولیا هم انسانی بزرگ بود و شمعهایش دیدگانی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نافذ!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sepehr65.persianblog.ir/post/71</link>
      <author>سید سپهر سیدزمانی</author>
      <comments>http://sepehr65.persianblog.ir/comments/10077/6288010/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10077.post-6288010</guid>
      <pubDate>Thu, 10 Feb 2011 10:42:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تیمیشوآرا</title>
      <description>&lt;p&gt;به نام او&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرمای&amp;nbsp;هشترود و بخارست باهم ست شده بودند.پدر باتجربه و مهربان محمّد از&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن روزی که ناگاه با مزار چائوشسکو رهبر پیشین رومانی مرتبط شده و از کنار آنجا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خبر راه طلایی آینده محمّدش را شنیده بود، احوال دیگری داشت و روابط پدرانه و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسرانه،هم کمّی و هم کیفی،پدرانه تر و پسرانه تر شده بود و&amp;nbsp;پیشانی پسر توسّط&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر و دست پدر توسّط پسر، بیشتر بوسیده می شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به برکت روابط بین پدر و پسر،مدرک کارشناسی ارشد در&amp;nbsp;روابط بین الملل به یاری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گذشت زمان به سوی صدور ره می سپرد و در این بین خدا از همه نظر کمک خویش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;را کرده بود تا پیش از آن صدور رهگشا،محمّد بیشتر سرزمین منحصر به فرد دنیای&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منحصر اروپای شرقی و پایتخت رمزآلودش را ببیند، در نتیجه بازهم ماشینی حرکت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خود را به سوی اینبار تبریز و هواپیمایی پروازش را به سوی استانبول و سپس شهر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بخارست آغاز کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمیسر و هولیا با تیپی به جذّابیّت همیشه و لبخندی گرم و دلی گرم تر به استقبال&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آمده بودند.کمیسر به محمّد و هولیا گفت:"هردو عقب بشینین.کسی جلو نشینه."&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسر و دختر جوان کنار هم روی یک صندلی حرکت کردند.کمیسر گفت:محمّد تیرآهن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نخور نرم شو."محمّد در سختی تیرآهن خیالی را بیرون داد و با سختی که نرم نرم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نرمی می رسید هولیا را نگاه کرد و با لبخند او لبخند زد.هولیا از روی لباس مچ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمّد را فشرد و کمیسر از آینه چشمک زد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ویلا،کمیسر فقط هنگام صرف شام با آنها بود و کم سخن گفت و به سوی اتاق&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواب خود رفت و به محمّد گفت که من مشغله دارم تا این دلیل را به دلیل اصلی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که او را با هولیا تنها میگذارد پیوند بزند و محمّد در کنجکاوی،راحت تر تیرآهن خود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;را که یک بار بیرون داده بود باز هم بدهد و راحت باشد بویژه که مانند دفعه گذشته&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رضا همراهیش نمی کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبح فردا،میز صبحانه توسّط هولیا چیده شده بود تا محمّد فقط زحمتی به بی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زحمتی بیدار شدن بکشد و پس از لبخند و راحتی بر میز صبحانه که سوسیس&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرخ کرده اش چشم و بینی را باهم می نواخت،لباس تمیز بپوشد و کوله و آب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تنقّلات بردارد و عینک آفتابی و ادکلن هم یادش نرود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمّد و هولیا سوار ماشین شدند و با حرکت در هوای سرد صبحگاهی،نوید یک&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سفر که با گذاشتن بارها، شادی خود را به دل می رساند،به دل آنها برسد.هولیا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پشت فرمان با پلیور یقه اسکی کلفت و خاکستری و عینک دودی،ماشین را روشن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کرد و به راه افتادند.پس از مدّتی، محمّد حدس زد که از شهر خارج میشوند و کمی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلهره اش گرفت.با متانتی که نمی دانست دل هولیا را بیشتر میتپاند،پرسید"هولیا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما کجا میریم؟".هولیا هم که نمی دانست محمّد حواسش بوده که او را "هولیا"صدا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کرده و نه"خانم هولیا" ولی به هر حال دلش بیشتر تپیده بود،نگاهی سریع به او کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و به سوی جادّه برگشت و گفت:"تیمیشو آرا"!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;*******************&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.هولیا بازوی محمّد را از روی لباس گرفت و فوری رها کرد و سپس خودش دست به قلب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شد.ناگهان گونه محمّد سوخت.هولیا به&amp;nbsp;چهره محمّد برف پاشیده بود.دومین گلوله برف&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که آمد،دوتایی دنبال هم دویدند و گرمی بدنشان و سرمای هوا هردو را سرخ و شاداب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کرد.وقتی که&amp;nbsp;سوار شدند و بخاریماشین روشن شد،با صدای هوای گرم آن، محمّد با&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خنده ای برای خود و بر لب خود،با کشیدن دودست که هنوز خیس برف&amp;nbsp;بود بر سر خود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دست کشید و نیم خوابی چاشنی زد و با سشوار&amp;nbsp;ماشین که بخاری&amp;nbsp;بود دم گرفت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هوووووووووووو...تیمیشوآراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هولیا و محمّد،هردو با هو هو روی تخت افتادند و به هم و باهم خندیدند.که توان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این را داشت تا تیرآهن محمّد زودتر بیرون آید و نرم شود؟مثل دلش...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sepehr65.persianblog.ir/post/70</link>
      <author>سید سپهر سیدزمانی</author>
      <comments>http://sepehr65.persianblog.ir/comments/10077/6181729/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10077.post-6181729</guid>
      <pubDate>Fri, 21 Jan 2011 16:02:09 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
