استارت گرم   

به نام او

محمّد در آستانه یک درجه بود.درجه ای واقعی که پس از درجه قلّابی زمان سربازی قرار بود موثّر باشد.

ذوق دکترا در دانشگاه بخارست و سرزمین رمز و راز ناک و و تاریخ دار رومانی از ذوق دفاع رساله

ارشد شیرین تر می نمود.خود را برای نوشیدن آب میوه اتاق دفاع آماده میکرد و کمیسر ملدوان هم به او

 قول قهوه در پارک را پیش از دوره داده بود.

 

مشغله پایان نامه او را برای مدّتی به لحاظ جغرافیایی از رومانی دور کرد.ولی یکی از مجلّه های هولیا

را که خود او دزدانه در ساکش داشت و هنوز ادکلن زنانه را با خود داشت هماره میخواند.یک بار که آن

را برداشت ناگاه چیزی شبیه ماتیک دید.جا خورد و مجلّه را انداخت.حتّی توجّه نکرد که مجلّه از نشریّات

برجسته سیاسی بخارست است و هولیا فقط شیر و شیرینی خوراکیها و البتّه خودش را تعارف نکرده بود.

میدانست برای زودتر دیدن محمّد،از نوع کاغذی اش هم لازم است.

 

تلفن زنگ زد.باز هم مجلّه را انداخت ولی این بار زنگ تلفن مانع نشد که از این کار پشیمان نشود.تلخی

بعدی این بود که هولیا هم به امریکا برگشته و فعلا تماس نمیگیرد و اشتفان برادرش بود.او گفت:"کاغذ

در اینجا هم موجوده.فقط برق کیک دفاع زودتر دیده میشه تا کاغذها همه شون باهم تو رومانی گرفتارت

کنن.فعلا ماتیک خبری نیست.ولی همونطور که هولیا هم شیر داد و هم لبخند مشکوک زد بازم میزنه.

پس روی خوش زندگی رو ببین".

لینک