جیلاوا   

به نام او

******

پدر محمّد به ایران بازگشت.محمّد تنهایی را به اندازه ای که پدرانه باشد حس

می کرد ولی در اثر تربیت همان پدر و آموزش های تجربه،غریبی کردن معنایی

نداشت بویژه که او دور از پدرش نبود.کمیسر مولدوان حقّ پدری بر او داشت و 

به یمن حوادث،هولیا خواهر بود و اشتفان برادرقلب 

 

یون،جوان پشیمان نیز به نقطه ای دیگر تبدیل شده بود تا ضلعی دیگر ترسیم

شود.وقت ناهار بود.کمیسر سر میز نشسته و محمّد و یون را کنار هم نشانده

بود.گویا گرمای کباب سر میز یخها را بیشتر آب کرده بود.هم در دل محمّد که از

روزهای گروگان بودن در دلش مانده بود و هم در رفتار او که یون را دیده و خوب

فهمیده بود او کیست.غدا گرم و محبّت گرمتر و نهایتا باقی نماندن کدورت.

 

کمیسر گفت:امروز باید پیش همدیگه باشین و چیزی از برنامه ها ندونین و باهم

بیشتر بمونین تا خجالتتون ضمن اینکه این وسط آب میشه،خودش هم آب بشه

و اونوقت برنامه می چسبه".

 

یون خوب ضربه هایی را که به محمّد زده بود به یاد می آورد ولیکن پیش خودش

می اندیشید،واقعا من تو را زده ام؟من به همین صورت سیلی زدم؟همین سر

را به دیوار زدم؟...........باور نمیکرد چنین روزی برسد.خجالت

 

کمیسر به یون صورت خریدی داد و گفت:"محمّدو ببر و تنها اونو در ماشین بنشون

و خریدها رو خودت بکن.وقت برگشتن ببرش جیلاوا و نونها رو یه کم اونجا بخورین

و باقیشو برای شب بیارین و ضمن خوردن نون کاری رو که باید انجام بدی و برای

محمّد چبزهایی رو بگی به انجام برسون.جنس وضعیّتی که تو دچار اون بودی از

جنس همین حرفهاس.خودت هم میدونی و هم گفتی."لبخند

 

مقابل سوپرمارکت رسیدند و محمّد پس از آنکه یون پیاده شد،احساس چرت

کرد ولی وقتی یون با بسته پر از خوراک و نان در ماشین نشست چرتش پاره

شد و گفت"اومدی؟؟فکر کردم که دیر میای چرتم گرفت!"یون گفت:اگه زمانی

که تو متولّد می شدی و قرار بود اینجا به دنیا بیای،پدرت میخواست یه شیر

یا غذای بچّه بگیره،اگه که دو سه برابر اینی هم که فکر می کنی باید منتظر

بمونی میموندی،تازه نصف داستان بود چون نصف دیگه رو هم باید غذابدست

تو صف پرداخت که به درازی صف خرید بود میموند.حکومت کمونیستی، اون

سالها،با سیاستهای مرکانتیلیستی باعث این وضعیّت نابسامان شده بود و

الآن که سالهاس اون حکومت وجود نداره،وضع برعکس شده.حالا اندیشت

هم چرتش پاره شد؟خمیازه

 

راه افتادند و رفتند.راه دور و مسیرها غریب شده بود.محمّد پرسید مگه خونه

نمیریم؟یون گفت:میبرمت جیلاوا که اول اونجا یه کم از این نون ها بخوریم و

بعد بریم خونه!دوباره پرسید:چرا اونجا و چرا نون؟؟باز پاسخ شنید:بی تابی

نکن میفهمی!

به جیلاوا رسیدند.کمی استراحت کردند و به خوردن نان مشغول شدند.بعد

از کمی یون گفت:"اینجا بوسیله گارد آهنین،سازمان مخوف سالهای 1930

رومانی،تعداد زیادی قتل عام شدن.اینجا هم مثل تیمیشوآرا که هولیا قبلا

نشونت داده میمونه.هر دو رو تو ذهنت پیوند بزن همونطور که فکر می کنم

قبلا خیلی چزا رو پیوند زدی و تو پیوند ذهنی که یه روزی به عمل برسه هم

مهارت داری.حالا اینجا رو به تیمیشوآرا و تیمیشو آرا رو به نونی که میخوری

پیوند بزن.چی میبینی و چه نتیجه ای میگیری؟"متفکر

 

محمّد بازهم مثل لحظات پیوند ذهنی به فکر فرو رفت و از ژرفای اندیشه ای

که میکرد ناگاه متغیّر شد.به نتیجه رسیده بود.

 

تشویق

لینک