پدرانه ها و پسرانه ها-قسمت دوم   

به نام او

*******

فردای آن روز شد.محمّد بیدار شد و در سکرات بیداری که مغز همه چیز را به یاد

می آورد به یادش آمد که امروز آن گروگانگیر و نژادپرست پشیمان به منزل کمیسر

می آید.همین باعث شد تا پس از از خواب بیدار شدن،یک بار هم از خواب بپرد.

دلواپسی سراپایش را گرفت.از روز اسارت و شکنجه تا این روز چقدر فاصله بود؟

از زخم کف پاهایش که طنابها را خونی کرده بود تا سوزش آن که اشکش ریخت

و مادربزرگ مهربانش را صدا کرد تا این صبح که میهمانی گرانقدر بود و در منزل

سربازرس مولدوان پلیس و کارآگاه معروف رومانیایی!چه زمانی گذشته بود و چه

تغییراتی اینجا و آنجا رخ داده بود؟شگفتا که وقتی که از جا جست اوّل چیزی که

چشمش جاگرفت روی پای راستش بود یعنی جای سوزن شکنجه ها که بر جا

مانده بود.خدایا یعنی چه میشد؟

نگران

وقتی از اتاق بیرون آمد،کمیسر و پسرش اشتفان پشت میز صبحانه نشسته و

و در انتظار محمّد بودند.بوی نان تازه از میز می آمد.گرچه لواش و تافتون و بربری

نبود ولی مستی دیگری داشت و از همان ها نشان داشت.نشست و پرسید:

پدرم کجاست؟کمیسر گفت:در اتاق مطالعه می کنند و برای صبحانه صدایشان

کرده ایم.ایشان باید از بوی نان لذّت می بردند که تو جلو زدی.

محمّد ناخودآگاه ترانه زیبای"گل گندم" ستّار و مهستی را به یادش آورد و زمزمه

کرد:بوی خاک و بوی نون و بوی گندم.............

پدر هم به جمع آنان پیوست و صبحانه را خوردند.ساعت همچنان جلو می رفت

و کمیسر متفکّر تر می شد و پدر محمّد نگران تر.چیزی نبود جز اینکه بداند بر سر

پسرش چه آمده بوده و چه کسی دارد می آید!

یول

جوانک از در وارد شد.اشتفان او را آرام آرام داخل سالن پذیرایی آورد.او با سختی

سر راست کرد ولی سلامش نرم بود.آرام نشست.کمیسر گفت:شروع کن و از

آغاز تعریف کن.او گفت:نام من "یون"است و ٣٣ سال دارم.بچه که بودم نیم روز

تمام در صف نان ایستادم و پدرم بابت اینکه نان گیرم نیامد مرا سخت دعوا کرد

و گرسنه گذاشت.این بی نانی در آن سالهای رژیم کمونیستی همچنان ادامه

یافت و من غمگین از سرمای فقر گرسنه لرزیدم و روزهایم به عقده گذشت و از

القائات پدرم که از بقایای گروه نژادپرست"گارد آهنین"در سالهای دهه 1930 در

رومانی بود تلخی استثمار را چشیدم.پس از آن مهم ترین عقده من نان بود

و احساسی که پلیس مخفی آن دوران درست مانند پدرم بر من شوک میزد

که دستها و پاهایم عریان ولیکن مغزم به زور پوشیده و پنهان در ورقی آهنین

است.پس از دوران کمونیستی،در کارگاهی کار کردم و توانستم به سازمان

تبهکاری که در آن بودم بپیوندم و انتقام تنگناهایم را بگیرم و با توجّه به همه

عقده هایم،از همه از خودم بالاترها حتی در کشورهای دیگر هم انتقام خود

را بگیرم که نمی دانم محمّد چه برکتی داشت که با اسارت او هردوی ما از

 اسارتی متفاوت آزاد شدیم.

فرشته

یون به سوی محمّد رفت و دو دستی او را گرفت و گریست.محمّد هم گریست

و باز پاهای خود را نگاه کرد و این که این بار ضربه نمی خورد.ادامه داد:کمیسر

مولدوان به من پدرانه کمک کرد تا درست در جایی کار کنم که نه غم نان دارم

و نه غم ندیدن نان که با دادن آن به مردم با سیری آنان اینبار به جای تبهکاری

وجدانم هم به جز شکمم سیر میشه.چه خوبه همه مردم بی ترس و تنگی و

عقده بتونن سیر باشن.....

محمّد ادامه ترانه گل گندم رو هم خوند که با کلمات یون جوش خوردگی داشت:

چه خوبه با بچّه ها تا قلّه رفتن

گرد و خاک از صورت آفتاب گرفتن

..........................................

پدر محمّد دست پسرش و پسر تازه اش را به هم فشرد و کمیسر و اشتفان هم

کف زدند.با تلفن هولیا تنها نقص آن جشن کوچک رفع شد.

کمیسر گفت":در مرام مردانگی باید این چیزها هم تکرار بشه و هم با تکرار شدن

جذّابیّتش بیشتر شه"!

پدر محمّد گفت:"فرزندان من جذّابیّت های خود را از همین مردانگی و رهایی وام

میگیرن"!

تشویقتشویق

 

لینک