سپهر |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
پدرانه ها و پسرانه ها-قسمت اوّل
به نام او
زنجیروار و مانند خشاب اسلحه برق آسای بازرس مولدوان و گلوله کوب کنندگی آن
برای نابکاران و میخکوبی برای دوستداران،حلقه های سفری مکرّر محمّد به سوی
بخارست ساخته و پیوسته می شد و شگفتا که خرجی چندان برنمیداشت و کار
آن از کار داشتن با جیب گذشته بود.
این بار هم قرار شد که کمی استثنایی تر و با شگون تر شود.پدرها همیشه شگون
داشته اند اگر پسرها بگذارند و در نتیجه این بار میتوان با وجود محمّد حدس زد که تا
چه میزان از این شگون وجود داشت چون پسری واقعا پسر و مردی مرد بود.
نخستین گام ماشین شخصی خانواده به مقصد تبریز بود و پس از آن اتوبوسی با دو
طبقه لوکس و مارک طلایی ولوو با ویدیو و صندلی های زرشکی که با دیگر ساخته ها
که آن را به هواپیمایی زمین پیما مبدّل کرده بود.مقصد استانبول بود و محمّد و پدرش
را در خود جای داد تا با سفری زمینی و رنگی به شهر استانبول برسند.
به قول ایرانیها"تا سه نشه بازی نشه"و سومین مرحله نیز که به خاطر بازی شدنش
آخرین مرحله رسیدن پدر و پسر به بخارست بود بازهم رنگ تفاوت گرفت تا از اینجا
هواپیمای واقعی سوار شوند ولی سفر همچنان رنگی بماند.
هواپیما با چند دور مانور بر فراز بخارست، سرانجام فرود آمد و مسافران نیز از آن فرود
آمدند.اینبار کمیسر با سبد کوچکی گل به استقبال آمده بود.کت و شلوار زرد کمیسر
با گلهای زرد همگون بود و سبدش در دست" اشتفان"پسر بزرگ کمیسر و برادر یزرگ
هولیا قرار داشت.هولیا به امریکا برگشته بود و در آن سو نیز چون این سو،به جای پدر
و دختر،پدر و پسری دیگر قرار داشتند.آنها می دانستند که محمّد را اینبار پدرش در راه
همراهی می کند ولی رفتن هولیا تنها به این خاطر نبود.گویی خود داستان این گونه
میخواست که او برای درسش بازگردد و اینبار برادرش به تعطیلات بیاید تا دو پدر با دو
پسر همگن شوند.
اشتفان سبد گل را به پدر محمّد تقدیم کرد و با او دست داد و سپس کمیسر به گرمی
این کار را تکرار کرد و باز با گرمی، خوش آمدگویی شیرینی گفته شد.نخستین دیدار
پدر زحمتکش ایرانی و پدر توانمند رومانیایی مقدّمه ای بود که تنها چند جمله از متن
اصلی که کمیسر در فرودگاه و کنار ماشین گفت،گیرایی متن اصلی را رساند.کمیسر
به پدر محمّد گفت:"افتخار پدری به پسرش را به خوبی با محمّد باور کردم تا با دیدن
شما بیشتر باور کنم"!
اینبار نیز از همان خیابانها و میدانها به سوی همان منزل رهسپار شدند.پس از چندبار
سفر، دیگر همه این مکانها خاطره انگیز شده بود و خاطراتی در جریان،درست مثل خود
آن خیابانها!
نوبت به استثنای بعدی رسید.کمیسر و پدر محمّد جلو جلو وارد شدند و در را بستند.
اشتفان و محمّد به طبقه زیرین رفتند.نخستین دیدار دو پدر در تنهایی بود و نخستین
دیدار دو پسر هم همینطور!اشتفان برای محمّد قهوه ریخت و ضبط را روشن کرد.اینبار
محمّد معذّب نبود و راحت حرف زد و پس از قهوه باهم تخته نرد بازی کردند.کمیسر از
بالا زنگ زد و گفت":محمّدو ببرش بیرون رستوران و شب بیرون باشین"!
اشتفان با هیجان از هیجانی که آن را ندیده بود سخن می گفت ولی معلوم بود که
خود آفرینندگان ادامه آن با محمّد است.در رستوران محمّد صدای آشنایی شنید با
کمی تمرکز بیشتر به حقیقت نزدیک شد.صندوقدار خود را معرّفی کرد و گفت:"من از
همه تقاضای عفو داشتم مخصوصا از تو.بهت بدی کردم دوست داشتم جلوی بازرس
مولدوان عذر بخوام ولی ایشون با نظر پسرش موافقت کرد که گفته بود دلم میخواد
من هم از ماجراهای محمّد طعم سربلندی رو حس کنم پس این نقشه رو ریختن.
من بعد از ازادی شروع به کار کردم و چون پشیمون بودم حبسم کم بود.محمّد من
دیگه نژادپرست و دشمن امثل تو نیستم."
محمّد مانده بود چه بگوید.رستوران را نمیدید و فقط حرفهای صندوقدار را می شنید.
او همانی بود که محمّد را با دو نفر دیگر گروگان گرفته بودندینک با کمک اشتفان سر
کاری آبرومند رفته بود تا به خاطر ورود پدر محمّد رسما پوزش بخواهد تا که پدر محمّد
نیز بیشتر به افتخار کارهای پسرش بغض پدرانه کند.
همدیگر را در آغوش کشیدند و بوسیدند و قرار شد فردا به منزل کمیسر بیاید که
بنا بود برنامه جالبی همه باهم داشته باشند ولی افسوس هولیا نبود.محمّد با
روی سرخ و پیشانی عرقین میتوانست فکر کند پدرش با کمیسر چه می گویند
و می شنوند!
ادامه دارد.....................
| لینک | ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ - سید سپهر سیدزمانی |

