تیمیشوآرا   

به نام او

سرمای هشترود و بخارست باهم ست شده بودند.پدر باتجربه و مهربان محمّد از

آن روزی که ناگاه با مزار چائوشسکو رهبر پیشین رومانی مرتبط شده و از کنار آنجا

خبر راه طلایی آینده محمّدش را شنیده بود، احوال دیگری داشت و روابط پدرانه و

پسرانه،هم کمّی و هم کیفی،پدرانه تر و پسرانه تر شده بود و پیشانی پسر توسّط

پدر و دست پدر توسّط پسر، بیشتر بوسیده می شد.

 

به برکت روابط بین پدر و پسر،مدرک کارشناسی ارشد در روابط بین الملل به یاری

گذشت زمان به سوی صدور ره می سپرد و در این بین خدا از همه نظر کمک خویش

را کرده بود تا پیش از آن صدور رهگشا،محمّد بیشتر سرزمین منحصر به فرد دنیای

منحصر اروپای شرقی و پایتخت رمزآلودش را ببیند، در نتیجه بازهم ماشینی حرکت

خود را به سوی اینبار تبریز و هواپیمایی پروازش را به سوی استانبول و سپس شهر

بخارست آغاز کرد.

 

کمیسر و هولیا با تیپی به جذّابیّت همیشه و لبخندی گرم و دلی گرم تر به استقبال

آمده بودند.کمیسر به محمّد و هولیا گفت:"هردو عقب بشینین.کسی جلو نشینه."

پسر و دختر جوان کنار هم روی یک صندلی حرکت کردند.کمیسر گفت:محمّد تیرآهن

نخور نرم شو."محمّد در سختی تیرآهن خیالی را بیرون داد و با سختی که نرم نرم

به نرمی می رسید هولیا را نگاه کرد و با لبخند او لبخند زد.هولیا از روی لباس مچ

محمّد را فشرد و کمیسر از آینه چشمک زد.

 

در ویلا،کمیسر فقط هنگام صرف شام با آنها بود و کم سخن گفت و به سوی اتاق

خواب خود رفت و به محمّد گفت که من مشغله دارم تا این دلیل را به دلیل اصلی

که او را با هولیا تنها میگذارد پیوند بزند و محمّد در کنجکاوی،راحت تر تیرآهن خود

را که یک بار بیرون داده بود باز هم بدهد و راحت باشد بویژه که مانند دفعه گذشته

رضا همراهیش نمی کرد.

 

صبح فردا،میز صبحانه توسّط هولیا چیده شده بود تا محمّد فقط زحمتی به بی

زحمتی بیدار شدن بکشد و پس از لبخند و راحتی بر میز صبحانه که سوسیس

سرخ کرده اش چشم و بینی را باهم می نواخت،لباس تمیز بپوشد و کوله و آب

و تنقّلات بردارد و عینک آفتابی و ادکلن هم یادش نرود.

 

محمّد و هولیا سوار ماشین شدند و با حرکت در هوای سرد صبحگاهی،نوید یک

سفر که با گذاشتن بارها، شادی خود را به دل می رساند،به دل آنها برسد.هولیا

پشت فرمان با پلیور یقه اسکی کلفت و خاکستری و عینک دودی،ماشین را روشن

کرد و به راه افتادند.پس از مدّتی، محمّد حدس زد که از شهر خارج میشوند و کمی

دلهره اش گرفت.با متانتی که نمی دانست دل هولیا را بیشتر میتپاند،پرسید"هولیا

ما کجا میریم؟".هولیا هم که نمی دانست محمّد حواسش بوده که او را "هولیا"صدا

کرده و نه"خانم هولیا" ولی به هر حال دلش بیشتر تپیده بود،نگاهی سریع به او کرد

و به سوی جادّه برگشت و گفت:"تیمیشو آرا"!!!!!!

 

*******************

.هولیا بازوی محمّد را از روی لباس گرفت و فوری رها کرد و سپس خودش دست به قلب

شد.ناگهان گونه محمّد سوخت.هولیا به چهره محمّد برف پاشیده بود.دومین گلوله برف

که آمد،دوتایی دنبال هم دویدند و گرمی بدنشان و سرمای هوا هردو را سرخ و شاداب

کرد.وقتی که سوار شدند و بخاریماشین روشن شد،با صدای هوای گرم آن، محمّد با

خنده ای برای خود و بر لب خود،با کشیدن دودست که هنوز خیس برف بود بر سر خود

دست کشید و نیم خوابی چاشنی زد و با سشوار ماشین که بخاری بود دم گرفت:

هوووووووووووو...تیمیشوآراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

هولیا و محمّد،هردو با هو هو روی تخت افتادند و به هم و باهم خندیدند.که توان

این را داشت تا تیرآهن محمّد زودتر بیرون آید و نرم شود؟مثل دلش...

 

 

 

 

 

لینک