سپهر |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
ماشه طلایی بخارست
به نام او
عقربه های ساعت یکی نبودند و گاهی تند و گاهی کند میرفتند.ولی نمیدانم
محمّد ما چه مهره ماری داشت؟واقعی که حتما بود ولی معلوم نبود از پاساژها
یا دعانویس ها ست یا از خودش؟به حرمت خودش از خودش.
"ریکا"مهندس جوان ماشین شیکی را نزدیک محل اقامت محمّد پارک کرد و سوار
آسانسور شد.او را برداشت و به سمت ویلای بزرگ حرکت کردند.بخارست آنقدر با
محمّد مهربان بود که نمیگذاشت دو خاطره از لجام دریدگی گروگانگیران در آنجا به
یاد او بماند یعنی یاد بماند ولی به رنگ گونه رمانیایی ها سرخ و سفید و به آهنگی
آرام.
وارد ویلا که شدند محمّد بی محابا از کاپوت ماشین بالا رفت و صورتش را بر داغی
آن نهاد و سپس دستان همیشه معصوم را بر سبزگان تر نهاد و برای خود اینگونه
بیان کرد که نیمی از پیک نیک های تهران و سیزده به در ها همین عشق ماشین
است چرا که راه به شادی خود شادی است مثل اینکه مستی از بوی دود کباب
ایرانی خود کبابی پیش درآمد کباب منشا دود است و کرخی گرکی کاپوت ماشین
هم گرمای جدیدی است که بهخ همین گرماهای عاشقانه اضافه می شود تا فلز
هم عشق را بفهمد.
ریکا گیتار آورده بود و یک ضرب بر آن کافی بود تا کیف محمّد تمام شود نه اینکه
ناتمام بماند.ریکا زد و خواند و فقط چشمان بسته هردو شراب آهنگ را مست
کننده تر میکرد تا این نیز نیمه تمام نماند.
در ویلا باز شد.محمّد خوب دقّت کرد.یاری که دیرآشنا بود و این دیرآشنایی جز با
محبّت تکمیل نشده بود و این نیز ناتمام نبود ولی درمسیر تمامی میرفت.بلی
کمیسر"مالداوان"بود!این نخستین بار بود که محمّد او را اینگونه میدید.کمیسر
خودمانی آمده بود تا رفاقت را ناتمام نگذارد.شلوارک و تیشرت و کلاه حصیری.
گویی این نه آن افسر وظیفه شناسی است که لات های رومانی تنها با او از
پس کار بد خود برنیامدند.
با خود تپانچه آورده بود ولی برای خودمانی ماندن از نوع اسلحه های اداره پلیس
نبود.فقط برای قرار گرفتن در دستان محمّد برای دیدن تیری که محمّد در میان آن
دستان آزرده برای اثبات اینکه شاید تیر هم دوست داشتنی باشد ماشه شلّیک
آن را قصد چکاندن داشت.
سینه خیز رفت ولی دستش نسوخت و تاول نزد.نمیخندید و فقط می اندیشید.
در حرکتش التماسی نهفته بود که چمنهایی که او را تر میکردند ارزو می کردند.
او فقط بطری نوک تیرک را زد تا بداند کمیسر درجه افتخاری اخلاق برایش آورده
و هماره التماسش برای خوب ماندن بود...........................


تقدیم به دوست خوبم محمّد اکبری(سکوت آزاد)
| لینک | ۱۳۸٩/٧/٢٠ - سید سپهر سیدزمانی |

