ماموریتی مایه مایه   

به نام او

هماره بلای سخت نمک گیر تر می کند و ریشه را محکمتر.دست کم بسیاری

جاها همینگونه است همانگونه که خون پاهای کابل خورده محمّد گامهایش را

برای دلبستگی بیشتر استوار کرده بود تا اینبار هواپیمایی نه تنها حامل او بلکه

در کنار رضا برادرش تهران و استانبول را مقصد بخارست طی کند!خون چسبان

است مگر نه؟

 

فرودگاه در جنب و جوش بود و افسر برجسته رومانیایی و ناجی محمّد و از یمن

این نجات دوستی پدرگونه کمیسر"تئودور مالداوان"منتظر ایستاده بود برای آن

ذوقی که نیم دیگرش را که شگفت زدگی بود نمی دانست.برداشتن ساکها و

دیدن رضا و انجام مراسم معرّفی این شگفتی را آورد که تا هیجانی هم در کار

باشد و صورت سفید کمیسر پرافتخار و چشمان آبی اش با مهربانی همیشگی

از هم بشکفد و یک خوشامد دودستی و دوبازویی به رضا بگوید.

 

ماشین کمیسر روشن شد و به سوی منزل سفید کمیسر راه افتادند.رضا به

اندازه دیدنهای برادرش و تازگی که برای خودش داشت در همان دقایق اندک

شهر را از شیشه ماشین تماشا کرد.

 

"هولیا"دختر کمیسر که در امریکا تحصیل میکرد و برای گذراندن تعطیلات خود

به رومانی آمده بود نیز  نیمی از سورپرایز نیم خواسته و نیم ناخواسته کمیسر

برای محمّد بود.تنها نیمی.....تا پایان داستان بروید می فهمید.

 

خوش آمد را هولیا گفت تا شگفتی آمدن رضا را تکمیل کند.میز شام را هم با

دونرکباب چیده بود.رضا نمی دانست کمیسر ترکی می داند و هردو برادر نیز

تا آن دقیقه نمیدانستند رومانی جزئی از امپراتوری عثمانی بوده که در سال

1877 مستقل گردیده است.این نکته برای محمّد که میرفت پژوهشگر روابط

بین الملل شود شادی چاشنی واری به آن شب و البته شامش زد!

 

صبح فردا در حالی که رضا اوّلین نفری بود که پیش از کمیسر و دخترش بیدار

شده بود یعنی نفر یکی به آخر آن جمع بساط صبحانه بسیار گسترده پهن

بود تا رضا برادرش را بیدار کند.این صبحانه هم عامل سروری در نوع خود و

صبحانه روحی شد.کمیسر گفت:"همه حاضر شین که امروز روز خوب و مهمی

هست".

 

کمیسر به سوی گورستان میراند و تنها کمیسر و هولیا میدانستند که رهسپار

گورستان هستند یعنی نیمی از گروه و دو برادر بی خبر بودند.از گورستان نباید

بترسید چون تا پایان خواهید رفت و خواهید خواند.

 

آغاز شگفتی دو برادر از آغاز ورود به گورستان آغاز گشت تا اینکه به سر قبری

رسیدند که کمیسر استاد وار گفت:"اینجا آرامگاه نیکلای چائوشسکو رئیس

جمهور رومانی بین سالهای 1965 تا 1989 است که پس از بازگشت از سفر

به کشور شما ایران توسّط انقلابیون دستگیر و تیرباران شدند.دوران حکومت

او هم دیدار با شاه و هم مقامات جمهوری اسلامی ایران را در خود جای داده

و اینجا هم مزارشان است".محّد نکته دیگری درباره درس و کارش آموخته بود

و سر از پا نمی شناخت.ناگهان کمیسر از جیب پالتویش پاکتی درآورد و به

محمّد داد.یکی از بزرگترین هدایا یعنی پذیرش تحصیلی دوره دکترای دانشگاه

بخارست و امکان یادگیری انگلیسی و فرانسه و رومانیایی و سپس تکمیل آن

در امریکا.محمّد فقط از ذوف دو زانو میان قبرها نشست تا که برادرش برای

اینکه نخستین تبریک را گفته باشد او را بلند کند و ار همانجا به پدر و مادر

تلفن کنند.چهار نفری چهار شاخه از گلهای روی مزار را به دست گرفتند و

دو برادر با هم گلهایشان را عوض کردند.

کمیسر لبخند میزد و هولیا میخندید.

منبع عکس:ویکیپدیای انگلیسی-نیکلای چائوشسکو

 

 

 

لینک