سپهر |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
نخستین تولد دور
به نام او
محمّد و هولیا همچنان در تیمیشوآرا بودند و با سشوار ماشین و سرشستن
طبیعی برفهای سفید ،روزها را میگذراندند.در یکی از همین جریان ها بود که
هولیا زخمهای بدن محمّد را دید تا نیم دیگر را خود او نشانش دهد.نیم دیگر
حرفهای نگفته محمّد و حرفهای نشنیده و هیجان آرام نشده هولیا بود.
دختر کمیسر مولدوان از کار پدرش در رهایی محمّد شنیده بود ولی نه از نحوه
آن و اینکه این زخمها از کجا آمده اند.محمّد از شکنجه ها و دزدیده شدنش به
دست کسانی که گویا پسمانده های"گارد آهنین"سالهای دهه 1930 رومانی
بوده اند برایش گقت و بازویش را هم که هولیا ندیده بود بالا زد تا اثر زنجیر داغ
را نمایان کند که ناگهان جایش سوخت.فراموش کرده بود که فضای آزاد و میان
برفهاست و هوا او را نسوزاند تا برفی که هولیا روی جای زخم ریخت کارش را
درست تر انجام دهد.فراموشی هم نعمت است.
تلفن ویلا زنگ زد.کسی جز کمیسر نمیتوانست باشد.تله پاتی مثل خود تلفن
جریان یافته بود که گفت:"برفها روی دست تو گیر کرده یا زخم محمّد؟فردا صبح
بخارست باشین."هولیا هم شگفت زده از دوربینی که دیده نمیشد چون وجود
نداشت و وجودش دور بود با محمّد عازم شدند.کمیسر گفته بود لباسهای تمیز
بپوشید و چمدانها را در ویلا بگذارید و فقط لباسهایی که در تن است بیاورید و
شیشه های ادکلن هم در جیب باشد.
در بخارست بازهم کمیسر مثل پیش از سفر ساکت بود و پس از گفتگویی،هولیا
هم به او پیوست تا سلسله اضطرابهایی که به دلیل رفع نهایی مقدّس میشدند
ادامه بیشتری یافته باشد.سوار بر ماشینی دیگر ولی با همان گرما به سوی یک
منزل و یک تالار و قلبی در سینه محمّد، که تا آن لحظه بیشتر از سیلندر و پیستون
ماشین خود را با چیزی ست نتوانسته بود بکند.
در تالار، هولیا منتظر کیک بود ولی اینبار جهت کلیشه شکنی،انسانی مقتدر وارد
شد و کمیسر دست محمّد را در دست او گذاشت و گفت:عالیجناب"یون ایلینسکو"
رئیس جمهوری پیشین رومانی تولدت رو تبریک میگن و دیدار تو با ایشون بهترین
کادو برات هست.خواستم اینبار با رئیس جمهور زنده طرف بشی و عین علاقه ها
رو برای آینده ای که پیش رو داری ببینی و هم ایشون تبریکتو خودشون بگن!
هولیا طاقت نیاورد و در گوش پدر چیزی گفت تا همه چیز را دو برابر کند.دکتر
"سورین اوپرسکو"شهردار بخارست که پزشک هم بود، یک کار دوبرابر انجام داد
و هم با محمّد گرم گرفت و هم زخمهایش را دید تا به آینده ای که خود نیز در
آن حضور دارد پیوند زند.
حال محمّد از ذوق و از لطف و از آینده لبریز شکر خدا بود و از رسیدن به بزرگان،
تا او نیز بزرگ تر شود.کیک هولیا هم انسانی بزرگ بود و شمعهایش دیدگانی
نافذ!
| لینک | ۱۳۸٩/۱۱/٢۱ - سید سپهر سیدزمانی |
تیمیشوآرا
به نام او
سرمای هشترود و بخارست باهم ست شده بودند.پدر باتجربه و مهربان محمّد از
آن روزی که ناگاه با مزار چائوشسکو رهبر پیشین رومانی مرتبط شده و از کنار آنجا
خبر راه طلایی آینده محمّدش را شنیده بود، احوال دیگری داشت و روابط پدرانه و
پسرانه،هم کمّی و هم کیفی،پدرانه تر و پسرانه تر شده بود و پیشانی پسر توسّط
پدر و دست پدر توسّط پسر، بیشتر بوسیده می شد.
به برکت روابط بین پدر و پسر،مدرک کارشناسی ارشد در روابط بین الملل به یاری
گذشت زمان به سوی صدور ره می سپرد و در این بین خدا از همه نظر کمک خویش
را کرده بود تا پیش از آن صدور رهگشا،محمّد بیشتر سرزمین منحصر به فرد دنیای
منحصر اروپای شرقی و پایتخت رمزآلودش را ببیند، در نتیجه بازهم ماشینی حرکت
خود را به سوی اینبار تبریز و هواپیمایی پروازش را به سوی استانبول و سپس شهر
بخارست آغاز کرد.
کمیسر و هولیا با تیپی به جذّابیّت همیشه و لبخندی گرم و دلی گرم تر به استقبال
آمده بودند.کمیسر به محمّد و هولیا گفت:"هردو عقب بشینین.کسی جلو نشینه."
پسر و دختر جوان کنار هم روی یک صندلی حرکت کردند.کمیسر گفت:محمّد تیرآهن
نخور نرم شو."محمّد در سختی تیرآهن خیالی را بیرون داد و با سختی که نرم نرم
به نرمی می رسید هولیا را نگاه کرد و با لبخند او لبخند زد.هولیا از روی لباس مچ
محمّد را فشرد و کمیسر از آینه چشمک زد.
در ویلا،کمیسر فقط هنگام صرف شام با آنها بود و کم سخن گفت و به سوی اتاق
خواب خود رفت و به محمّد گفت که من مشغله دارم تا این دلیل را به دلیل اصلی
که او را با هولیا تنها میگذارد پیوند بزند و محمّد در کنجکاوی،راحت تر تیرآهن خود
را که یک بار بیرون داده بود باز هم بدهد و راحت باشد بویژه که مانند دفعه گذشته
رضا همراهیش نمی کرد.
صبح فردا،میز صبحانه توسّط هولیا چیده شده بود تا محمّد فقط زحمتی به بی
زحمتی بیدار شدن بکشد و پس از لبخند و راحتی بر میز صبحانه که سوسیس
سرخ کرده اش چشم و بینی را باهم می نواخت،لباس تمیز بپوشد و کوله و آب
و تنقّلات بردارد و عینک آفتابی و ادکلن هم یادش نرود.
محمّد و هولیا سوار ماشین شدند و با حرکت در هوای سرد صبحگاهی،نوید یک
سفر که با گذاشتن بارها، شادی خود را به دل می رساند،به دل آنها برسد.هولیا
پشت فرمان با پلیور یقه اسکی کلفت و خاکستری و عینک دودی،ماشین را روشن
کرد و به راه افتادند.پس از مدّتی، محمّد حدس زد که از شهر خارج میشوند و کمی
دلهره اش گرفت.با متانتی که نمی دانست دل هولیا را بیشتر میتپاند،پرسید"هولیا
ما کجا میریم؟".هولیا هم که نمی دانست محمّد حواسش بوده که او را "هولیا"صدا
کرده و نه"خانم هولیا" ولی به هر حال دلش بیشتر تپیده بود،نگاهی سریع به او کرد
و به سوی جادّه برگشت و گفت:"تیمیشو آرا"!!!!!!
*******************
.هولیا بازوی محمّد را از روی لباس گرفت و فوری رها کرد و سپس خودش دست به قلب
شد.ناگهان گونه محمّد سوخت.هولیا به چهره محمّد برف پاشیده بود.دومین گلوله برف
که آمد،دوتایی دنبال هم دویدند و گرمی بدنشان و سرمای هوا هردو را سرخ و شاداب
کرد.وقتی که سوار شدند و بخاریماشین روشن شد،با صدای هوای گرم آن، محمّد با
خنده ای برای خود و بر لب خود،با کشیدن دودست که هنوز خیس برف بود بر سر خود
دست کشید و نیم خوابی چاشنی زد و با سشوار ماشین که بخاری بود دم گرفت:
هوووووووووووو...تیمیشوآراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هولیا و محمّد،هردو با هو هو روی تخت افتادند و به هم و باهم خندیدند.که توان
این را داشت تا تیرآهن محمّد زودتر بیرون آید و نرم شود؟مثل دلش...
| لینک | ۱۳۸٩/۱۱/۱ - سید سپهر سیدزمانی |

