پابرهنه در پارک   

به نام او

سفرهای بریده بریده در پایان خودش بود.اینکه مدام بیاید و برود تمام می شد و محمّد

با خاطری آسوده تنها دل به آن سو می نهاد.کمیسر،هولیا و اشتفان در جریان دفاع از

پایان نامه و آخرین کارهایش در ایران و بستن رسمی چمدانهای سفری که به اقامتش

می رسید،تقریبا هر دو سه روزی تلفن می کردند.با دریافت کارشناسی ارشد در ایران

برای دکترا در دانشگاه بخارست که پذیرش آن را کنار آرامگاه چائوشسکو دریافت داشته

و غافلگیر شده بود،عازم آنجا بود تا یکسره دل به یک جا نهد.

 

هواپیما در فرودگاه به زمین نشست.هولیا تنهایی به استقبال رفته بود.با ماشینی که

با آن یک بار به تیمیشوآرا رفته بودند.شهری که انقلاب 1989 در آن جوشیدن گرفت.از

فرودگاه تا خانه فکرش مدام غرق ذوقی بود که با این دل نهادن یک دست،رخ می داد.

به خانه که رسیدند،پس از استراحت و خوردن کلوچه،هولیا گفت:"برو بیرون یه کم قدم

بزن"و در حالیکه درست جلوی محمّد ایستاده بود و موچین در دستش،گفت:"کمی با

قدم زدن،دلت بیشتر قرص میشه و عادت زیاد موندنو بیشتر میکنی."قند توی دلش

آب شد.زیاد ماندن و درس و کشور رمزآلود یک سو و دختری از اهالی همانجا سوی

دیگر.......چه میشد؟یا چه شوددددددددد؟شیطان

 

سرایدار خانه با ماشین،او را تا پارک"کسلف"رساند و قرار شد محمّد برگشتن را خبر

دهد تا باز دنبالش بیاید.پیاده شد و قدم زد.هوای خنک و ابری،دربیت جمعیّت حاضر

در پارک منظره ای را پدید آورده بود که او را مثل توپ والیبال به زمین گذشته و آینده

پرتاب می کرد و پس می فرستاد.طوری زمان حال را از یاد برده بود که در نمیافت از

وقت قدم زدنش زیاد گذشته و غروب شده.ناگاه دود قرمزی او را به خود آورد و به تور

زمان حال انداخت.دستپاچه شده بود.هی در ذهن و زبان می گفت:"چیه؟....نکنه..

آخه من که.......اینا مگه از بین......نه نه......چطوری آخه.....هو هو.....هووووو.....

نه نه....."

شروع کرد به دویدن.با ترسی معصومانه.اینبار هم زمان را فراموش کرد و هم دویدن

را.اینقدر دوید و دوید و دوید که نفهمید دو سه بار از پارک دور شده و دوباره از لا بلای

کوچه و خیابانها همان مسیر را برگشته است.کنار چمنهای اطراف پارک رسید.روی

دو زانو افتاد......ه هه ه هه ه هه ه هه ه هه........نفس نفس زدنش با عرقی که در

آن سرما کرده بود آمیخته هم او و هم ترسش را معصومانه تر کرده بود.روی چمنها

دراز کشید.کمی آرام شد و جان گرفت.برخواست و با حالی آرام نشست.چشم به

چمنها دوخته بود.با همان آرامی و چشمان بسته،کفشها و جورابهاش را در آورد.

سرما دگربار لرزاندش.دندانهایش به هم خورد.پلکهایش روی هم افتاده بود و سخت

بازشان میکرد و دوباره می بست.با پاهای برهنه راه افتاد و افتان و خیزان در حالی

که نمیدانست کجا می رود ولی گویی مسیر پیش بینی شده ای را می پیمود،به

جایی در پارک رسید و افتاد و از هوش رفت.

 

روی پلّه های خانه،در حالیکه کمیسر او را به دوش گرفته بود به هوش آمد.به دوش

گرفتن و به هوش آمدن،مثل سجعی که دارند خوش یمن می شوند.هولیا از نگرانی

با گریه به پدرش خبر داده بود و او هم که گویا می دانست مشکلی نیست،تنهایی

به پارک رفته و محمّد را پیدا کرده بود.خیال او راحت بود که تهدیدی نبوده است.

 

سوزشی در کف پاهایش احساس می کرد.همان پاهای شلّاق خورده از تروریستی

که با همدستانش یک بار او را گرفته بودند،اینبار از زمین شلّاق خورده بود.ولی این

کجا و آن کجا؟.......هولیا با لب رژ زده پرسید:"تو چیکار کردی؟از چی در رفتی؟ماجرا

درست کردن از تو جدا نمیشه هرچند که نگرانی و سرگرمیش باهم باشه"...بعد روی

زمین نشست.ناگهان چیز نرمی کف پاهای محمّد را مالیدن گرفت.مثل ماتیک میماند.

یاد رویای ماتیکی اش در تهران افتاد که مدام هولیا را وقت خواندن مقاله تخصّصی به

یاد می آورد.فکر کرد همان ماتیک است ولی با حسّ قلقلکی که در کف پاهایش بود

خنده اش جلوی هر فکری را می گرفت............"آی...چیه .....اوهی......آی آی...

نه نه....آی قلقلکم میاد..هوهو هاهاهاهاهه............هوو هو هو هو هو هو ......

هووو....هو."

 

ماتیک نبود و یک نوع پماد ضدّ درد بود.ولی طوری با پنبه به پاهای محمّد میمالید تا

علاوه بر پماد،"خنده بر هر درد بی درمان دواست"هم مصداق بیابد هم برای درد تن

و هم شوک روان.

بارها حرف"ه"و مشتقّاتش را به گونه های گوناگون و در شرایط متفاوت به زبان آورد.

برای خندیدن و نفس زدن حالش معلوم بود که چگونه"ه"را بیان می کند ولی"هو هو

هوووو"که می گفت با اینها شباهت نداشت.میخواست چه بگوید؟اسمی را بگوید؟

چه اسمی را؟

 

فردا عصر،با کمیسر و هولیا و اشتفان در حالیکه بانو"آنا"همسر کمیسر نیز آمده بود

به پارک کسلف رفتند.به جایی رسیدند که مجسّمه حکیم عمر خیّام نصب شده بود.

درست همانجایی بود که محمّد بیهوش شده و کمیسر پیدایش کرده و آورده بود.این

هم نقطه اتّصال دیگری به رمزها.خیّام ریاضی دانی بزرگ بود و محمّد هم لیسانس

ریاضی را پیش از ارشد در رشته روابط بین الملل دریافت کرده بود.قرار بود گسسته

تبدیل پیوسته شود یعنی همانطور که گفته شد،به جای آمدن و رفتن،محمّد رحل

اقامت بیفکند و یکباره دل نهد.این هم یک قانون ریاضی است.صحنه درست شبیه

صحنه ای بود که کنار آرامگاه چائوشسکو پذیرشش را در یافت کرده بود.اینبار آغاز

رسمی آن نیز کنار مجسّمه مردی بزرگ و تاریخی و جهانی بود.وقتی داستان ژرف

تر میشود که محمّد فهمیده بود"زویا"یگانه دختر چائوشسکو هم دکترای ریاضی

داشت و پژوهشگر ریاضی بود.

دود قرمز هم جشن چهارشنبه سوری ایرانیان مقیم بود....مثل آن روز در کنار مزار،

کمیسر لبخند میزد و هولیا میخندید.اشتفان هم مثل خواهرش می خندید و بانو

آنا مثل کمیسر لبخند میزد.

 

 

لینک

   استارت گرم   

به نام او

محمّد در آستانه یک درجه بود.درجه ای واقعی که پس از درجه قلّابی زمان سربازی قرار بود موثّر باشد.

ذوق دکترا در دانشگاه بخارست و سرزمین رمز و راز ناک و و تاریخ دار رومانی از ذوق دفاع رساله

ارشد شیرین تر می نمود.خود را برای نوشیدن آب میوه اتاق دفاع آماده میکرد و کمیسر ملدوان هم به او

 قول قهوه در پارک را پیش از دوره داده بود.

 

مشغله پایان نامه او را برای مدّتی به لحاظ جغرافیایی از رومانی دور کرد.ولی یکی از مجلّه های هولیا

را که خود او دزدانه در ساکش داشت و هنوز ادکلن زنانه را با خود داشت هماره میخواند.یک بار که آن

را برداشت ناگاه چیزی شبیه ماتیک دید.جا خورد و مجلّه را انداخت.حتّی توجّه نکرد که مجلّه از نشریّات

برجسته سیاسی بخارست است و هولیا فقط شیر و شیرینی خوراکیها و البتّه خودش را تعارف نکرده بود.

میدانست برای زودتر دیدن محمّد،از نوع کاغذی اش هم لازم است.

 

تلفن زنگ زد.باز هم مجلّه را انداخت ولی این بار زنگ تلفن مانع نشد که از این کار پشیمان نشود.تلخی

بعدی این بود که هولیا هم به امریکا برگشته و فعلا تماس نمیگیرد و اشتفان برادرش بود.او گفت:"کاغذ

در اینجا هم موجوده.فقط برق کیک دفاع زودتر دیده میشه تا کاغذها همه شون باهم تو رومانی گرفتارت

کنن.فعلا ماتیک خبری نیست.ولی همونطور که هولیا هم شیر داد و هم لبخند مشکوک زد بازم میزنه.

پس روی خوش زندگی رو ببین".

لینک

   ذیقعده   

به نام او

ممکنه هرماهی رو به نام معصومی بدونن یا بدونیم.ماه ذیقعده هم همه جوره امام

رضایی شده...خداخواهانه خیلی مناسبات رضوی درش جمع شده.تولّد آقا و بعدش

روز اختصاصی زیارتشون که گمونم 23 ماه هست مهمترین مناسبات رضوی هستند.

همیشه خیلی وقتا دلم بعد از یه مناسبت وقتی بگیره و دلم برای اون امام تنگ شه

منتظر یه روز و مناسبت دیگه میمونم.ذیقعده از محدود ماههایی هست که اینطوری

تسکین میده اونم تسکینی که همش جز یه ذرّش شادیه.اونم وقتی امامت امام مهر

و مهربونیها باشه و از نظر مسافت مادّی هم نزدیک.

 

این همون آقای مهربون و امام رئوفه که بزرگانه و بچّگانه کرم داره.کاش میشد که

ما بچّه گونه عاشقش باشیم تا از حاجاتمون هم سرمست بشیم هم عشق پاک

بچه گونه عشق بزرگیمونو هم پذیرفته کنه.

 

این آقا همون آقای لبخندهای پیدا و پنهانه.همون آقایی که شفایافتگانو دخترم و یا

پسرم خطاب می کنه.همون آقای مهربون که هشتمین شعشعه ای هست که نور

خورشید به این بهانه اینقدر برافروختس......ماه ذیقعده!!!رضوی بودنت همایون باد!

بغلبغلبغل

لینک

   اقامت با برکت رمضان   

به نام او

کسی چه میدونست؟اوّلین ماه رمضون محمّد در رومانی اوّلین ماه رمضون بودن

طولانی مدّتش هم باشه.کالج زبان رومانیایی و بعد دکترا....چه در سر پژوهشگر

ایرانی و سرمای شمال غرب خورده و باعث بالندگی خود و دیگران شده بود عبور

می کرد؟به ویژه که روزه ش هم افطار نمیشد تا تکلیف الهی و مظلومیّتش در دل

شهر بخارست بیشتر چاشنی بخوره!

 

بازرس مولدوان خونه بود و هولیا تنهایی به استقبال اومده بود.گل از گلش باز

بود و چهرش سفید تر بود درست مثل مواقع اصلاح کردنهای محمّد با بالا دادن

موها و جین پوشیدن و نرم خندیدن.هولیا هم تافت زده بود و با لباس ورزشی

تل سبز اومده بود.روزه یه جوری به محمّد ضعف داده بود که کاملا سرپا باشه

و گرسنش نشه و و فقط مهربون تر بشه.

 

اینبار هولیا محمّدو خونه خودش برد که از قبل برای اقامت دانشجویی محمّد

آماده شده بود.این بار خونه کمیسرو نمیدید ولی درون پایتخت رومانی اوّلین

بار بود که با هولیا خیابان گردی میکرد.به منزل رسیدن.محمّد محو منزل بود

که هولیا گفت:لذّتو برای شب بذار باید بریم.

 

محمّد هاج و واج راه افتاد.فهمید که بودن در رمضان در رومانی که با اون افتتاح

شده باید خودش هم با افطار افتتاح بشه.فرش های مسجد سبز بودن.صف

نماز مث سفره ها یکدست بود.هولیا روسری بنفشی به سر کرد.محمّد هم

وضو گرفت.هولیا دوست داشت بیشتر و بیشتر طعم این معصومّیت رو بچشه

و روحش فلسفه اینو.

 

گفته شد"افتتاح".جمعی شیعیان جمهوری آذربایجان اومدن و که با همکاری

مسجد دعای افتتاح بخونن.محمّد خودشو معرّفی کرد که تا این حسن تصادف

جالب تر شه چون دعای افتتاح رو کمی خوند و با غمی شیرین در حالی که

هولیا اونورشیر گرمی در دستش بود پشت میکروفن خوند:

خدایا ما نبودن پیامبرمان و غیبت ولی خود و شدّت فتنه ها را به تو شکایت

می آوریم.

 

هولیا میخواست به محمّد بگه یکی از نفیس ترین کتب درباره پیامبر اسلام

توسّط یک نویسنده رومانیایی به نام"کنستان ویرژیل گئورگیو" نوشته شده

و عنوان اون اینه:«محمّد پیامبری که باید از نو شناخت"!!!

 

نویسنده پس از روی کار اومدن رژیم کمونیستی در رومانی ترک وطن کرد و

به فرانسه رفت.اون در وزارت امور خارجه رومانی کار میکرد.درگذشتش هم

سال 1992 بود.

 

مرحله گرفتار کردن بعدی محمّد این بود که هولیا میخواست بپرسه که توچرا

 همنام پیامبرت هستی؟اسم و رسم باهمو میخوام ببینم که میبینم.

لینک

   جیلاوا   

به نام او

******

پدر محمّد به ایران بازگشت.محمّد تنهایی را به اندازه ای که پدرانه باشد حس

می کرد ولی در اثر تربیت همان پدر و آموزش های تجربه،غریبی کردن معنایی

نداشت بویژه که او دور از پدرش نبود.کمیسر مولدوان حقّ پدری بر او داشت و 

به یمن حوادث،هولیا خواهر بود و اشتفان برادرقلب 

 

یون،جوان پشیمان نیز به نقطه ای دیگر تبدیل شده بود تا ضلعی دیگر ترسیم

شود.وقت ناهار بود.کمیسر سر میز نشسته و محمّد و یون را کنار هم نشانده

بود.گویا گرمای کباب سر میز یخها را بیشتر آب کرده بود.هم در دل محمّد که از

روزهای گروگان بودن در دلش مانده بود و هم در رفتار او که یون را دیده و خوب

فهمیده بود او کیست.غدا گرم و محبّت گرمتر و نهایتا باقی نماندن کدورت.

 

کمیسر گفت:امروز باید پیش همدیگه باشین و چیزی از برنامه ها ندونین و باهم

بیشتر بمونین تا خجالتتون ضمن اینکه این وسط آب میشه،خودش هم آب بشه

و اونوقت برنامه می چسبه".

 

یون خوب ضربه هایی را که به محمّد زده بود به یاد می آورد ولیکن پیش خودش

می اندیشید،واقعا من تو را زده ام؟من به همین صورت سیلی زدم؟همین سر

را به دیوار زدم؟...........باور نمیکرد چنین روزی برسد.خجالت

 

کمیسر به یون صورت خریدی داد و گفت:"محمّدو ببر و تنها اونو در ماشین بنشون

و خریدها رو خودت بکن.وقت برگشتن ببرش جیلاوا و نونها رو یه کم اونجا بخورین

و باقیشو برای شب بیارین و ضمن خوردن نون کاری رو که باید انجام بدی و برای

محمّد چبزهایی رو بگی به انجام برسون.جنس وضعیّتی که تو دچار اون بودی از

جنس همین حرفهاس.خودت هم میدونی و هم گفتی."لبخند

 

مقابل سوپرمارکت رسیدند و محمّد پس از آنکه یون پیاده شد،احساس چرت

کرد ولی وقتی یون با بسته پر از خوراک و نان در ماشین نشست چرتش پاره

شد و گفت"اومدی؟؟فکر کردم که دیر میای چرتم گرفت!"یون گفت:اگه زمانی

که تو متولّد می شدی و قرار بود اینجا به دنیا بیای،پدرت میخواست یه شیر

یا غذای بچّه بگیره،اگه که دو سه برابر اینی هم که فکر می کنی باید منتظر

بمونی میموندی،تازه نصف داستان بود چون نصف دیگه رو هم باید غذابدست

تو صف پرداخت که به درازی صف خرید بود میموند.حکومت کمونیستی، اون

سالها،با سیاستهای مرکانتیلیستی باعث این وضعیّت نابسامان شده بود و

الآن که سالهاس اون حکومت وجود نداره،وضع برعکس شده.حالا اندیشت

هم چرتش پاره شد؟خمیازه

 

راه افتادند و رفتند.راه دور و مسیرها غریب شده بود.محمّد پرسید مگه خونه

نمیریم؟یون گفت:میبرمت جیلاوا که اول اونجا یه کم از این نون ها بخوریم و

بعد بریم خونه!دوباره پرسید:چرا اونجا و چرا نون؟؟باز پاسخ شنید:بی تابی

نکن میفهمی!

به جیلاوا رسیدند.کمی استراحت کردند و به خوردن نان مشغول شدند.بعد

از کمی یون گفت:"اینجا بوسیله گارد آهنین،سازمان مخوف سالهای 1930

رومانی،تعداد زیادی قتل عام شدن.اینجا هم مثل تیمیشوآرا که هولیا قبلا

نشونت داده میمونه.هر دو رو تو ذهنت پیوند بزن همونطور که فکر می کنم

قبلا خیلی چزا رو پیوند زدی و تو پیوند ذهنی که یه روزی به عمل برسه هم

مهارت داری.حالا اینجا رو به تیمیشوآرا و تیمیشو آرا رو به نونی که میخوری

پیوند بزن.چی میبینی و چه نتیجه ای میگیری؟"متفکر

 

محمّد بازهم مثل لحظات پیوند ذهنی به فکر فرو رفت و از ژرفای اندیشه ای

که میکرد ناگاه متغیّر شد.به نتیجه رسیده بود.

 

تشویق

لینک

   پدرانه ها و پسرانه ها-قسمت دوم   

به نام او

*******

فردای آن روز شد.محمّد بیدار شد و در سکرات بیداری که مغز همه چیز را به یاد

می آورد به یادش آمد که امروز آن گروگانگیر و نژادپرست پشیمان به منزل کمیسر

می آید.همین باعث شد تا پس از از خواب بیدار شدن،یک بار هم از خواب بپرد.

دلواپسی سراپایش را گرفت.از روز اسارت و شکنجه تا این روز چقدر فاصله بود؟

از زخم کف پاهایش که طنابها را خونی کرده بود تا سوزش آن که اشکش ریخت

و مادربزرگ مهربانش را صدا کرد تا این صبح که میهمانی گرانقدر بود و در منزل

سربازرس مولدوان پلیس و کارآگاه معروف رومانیایی!چه زمانی گذشته بود و چه

تغییراتی اینجا و آنجا رخ داده بود؟شگفتا که وقتی که از جا جست اوّل چیزی که

چشمش جاگرفت روی پای راستش بود یعنی جای سوزن شکنجه ها که بر جا

مانده بود.خدایا یعنی چه میشد؟

نگران

وقتی از اتاق بیرون آمد،کمیسر و پسرش اشتفان پشت میز صبحانه نشسته و

و در انتظار محمّد بودند.بوی نان تازه از میز می آمد.گرچه لواش و تافتون و بربری

نبود ولی مستی دیگری داشت و از همان ها نشان داشت.نشست و پرسید:

پدرم کجاست؟کمیسر گفت:در اتاق مطالعه می کنند و برای صبحانه صدایشان

کرده ایم.ایشان باید از بوی نان لذّت می بردند که تو جلو زدی.

محمّد ناخودآگاه ترانه زیبای"گل گندم" ستّار و مهستی را به یادش آورد و زمزمه

کرد:بوی خاک و بوی نون و بوی گندم.............

پدر هم به جمع آنان پیوست و صبحانه را خوردند.ساعت همچنان جلو می رفت

و کمیسر متفکّر تر می شد و پدر محمّد نگران تر.چیزی نبود جز اینکه بداند بر سر

پسرش چه آمده بوده و چه کسی دارد می آید!

یول

جوانک از در وارد شد.اشتفان او را آرام آرام داخل سالن پذیرایی آورد.او با سختی

سر راست کرد ولی سلامش نرم بود.آرام نشست.کمیسر گفت:شروع کن و از

آغاز تعریف کن.او گفت:نام من "یون"است و ٣٣ سال دارم.بچه که بودم نیم روز

تمام در صف نان ایستادم و پدرم بابت اینکه نان گیرم نیامد مرا سخت دعوا کرد

و گرسنه گذاشت.این بی نانی در آن سالهای رژیم کمونیستی همچنان ادامه

یافت و من غمگین از سرمای فقر گرسنه لرزیدم و روزهایم به عقده گذشت و از

القائات پدرم که از بقایای گروه نژادپرست"گارد آهنین"در سالهای دهه 1930 در

رومانی بود تلخی استثمار را چشیدم.پس از آن مهم ترین عقده من نان بود

و احساسی که پلیس مخفی آن دوران درست مانند پدرم بر من شوک میزد

که دستها و پاهایم عریان ولیکن مغزم به زور پوشیده و پنهان در ورقی آهنین

است.پس از دوران کمونیستی،در کارگاهی کار کردم و توانستم به سازمان

تبهکاری که در آن بودم بپیوندم و انتقام تنگناهایم را بگیرم و با توجّه به همه

عقده هایم،از همه از خودم بالاترها حتی در کشورهای دیگر هم انتقام خود

را بگیرم که نمی دانم محمّد چه برکتی داشت که با اسارت او هردوی ما از

 اسارتی متفاوت آزاد شدیم.

فرشته

یون به سوی محمّد رفت و دو دستی او را گرفت و گریست.محمّد هم گریست

و باز پاهای خود را نگاه کرد و این که این بار ضربه نمی خورد.ادامه داد:کمیسر

مولدوان به من پدرانه کمک کرد تا درست در جایی کار کنم که نه غم نان دارم

و نه غم ندیدن نان که با دادن آن به مردم با سیری آنان اینبار به جای تبهکاری

وجدانم هم به جز شکمم سیر میشه.چه خوبه همه مردم بی ترس و تنگی و

عقده بتونن سیر باشن.....

محمّد ادامه ترانه گل گندم رو هم خوند که با کلمات یون جوش خوردگی داشت:

چه خوبه با بچّه ها تا قلّه رفتن

گرد و خاک از صورت آفتاب گرفتن

..........................................

پدر محمّد دست پسرش و پسر تازه اش را به هم فشرد و کمیسر و اشتفان هم

کف زدند.با تلفن هولیا تنها نقص آن جشن کوچک رفع شد.

کمیسر گفت":در مرام مردانگی باید این چیزها هم تکرار بشه و هم با تکرار شدن

جذّابیّتش بیشتر شه"!

پدر محمّد گفت:"فرزندان من جذّابیّت های خود را از همین مردانگی و رهایی وام

میگیرن"!

تشویقتشویق

 

لینک

   پدرانه ها و پسرانه ها-قسمت اوّل   

به نام او

زنجیروار و مانند خشاب اسلحه برق آسای بازرس مولدوان و گلوله کوب کنندگی آن

برای نابکاران و میخکوبی برای دوستداران،حلقه های سفری مکرّر محمّد به سوی

بخارست ساخته و پیوسته می شد و شگفتا که خرجی چندان برنمیداشت و کار

آن از کار داشتن با جیب گذشته بود.

 

این بار هم قرار شد که کمی استثنایی تر و با شگون تر شود.پدرها همیشه شگون

داشته اند اگر پسرها بگذارند و در نتیجه این بار میتوان با وجود محمّد حدس زد که تا

چه میزان از این شگون وجود داشت چون پسری واقعا پسر و مردی مرد بود.

 

نخستین گام ماشین شخصی خانواده به مقصد تبریز بود و پس از آن اتوبوسی با دو

طبقه لوکس و مارک طلایی ولوو با ویدیو و صندلی های زرشکی که با دیگر ساخته ها

که آن را به هواپیمایی زمین پیما مبدّل کرده بود.مقصد استانبول بود و محمّد و پدرش

را در خود جای داد تا با سفری زمینی و رنگی به شهر استانبول برسند.

 

به قول ایرانیها"تا سه نشه بازی نشه"و سومین مرحله نیز که به خاطر بازی شدنش

آخرین مرحله رسیدن پدر و پسر به بخارست بود بازهم رنگ تفاوت گرفت  تا از اینجا

هواپیمای واقعی سوار شوند ولی سفر همچنان رنگی بماند.

 

هواپیما با چند دور مانور بر فراز بخارست، سرانجام فرود آمد و مسافران نیز از آن فرود

آمدند.اینبار کمیسر با سبد کوچکی گل به استقبال آمده بود.کت و شلوار زرد کمیسر

با گلهای زرد همگون بود و سبدش در دست" اشتفان"پسر بزرگ کمیسر و برادر یزرگ

هولیا قرار داشت.هولیا به امریکا برگشته بود و در آن سو نیز چون این سو،به جای پدر

و دختر،پدر و پسری دیگر قرار داشتند.آنها می دانستند که محمّد را اینبار پدرش در راه

همراهی می کند ولی رفتن هولیا تنها به این خاطر نبود.گویی خود داستان این گونه

میخواست که او برای درسش بازگردد و اینبار برادرش به تعطیلات بیاید تا دو پدر با دو

پسر همگن شوند.

 

اشتفان سبد گل را به پدر محمّد تقدیم کرد و با او دست داد و سپس کمیسر به گرمی

این کار را تکرار کرد و باز با گرمی، خوش آمدگویی شیرینی گفته شد.نخستین دیدار

پدر زحمتکش ایرانی و پدر توانمند رومانیایی مقدّمه ای بود که تنها چند جمله از متن

اصلی که کمیسر در فرودگاه و کنار ماشین گفت،گیرایی متن اصلی را رساند.کمیسر

به پدر محمّد گفت:"افتخار پدری به پسرش را به خوبی با محمّد باور کردم تا با دیدن

شما بیشتر باور کنم"!

 

اینبار نیز از همان خیابانها و میدانها به سوی همان منزل رهسپار شدند.پس از چندبار

سفر، دیگر همه این مکانها خاطره انگیز شده بود و خاطراتی در جریان،درست مثل خود

آن خیابانها!

 

نوبت به استثنای بعدی رسید.کمیسر و پدر محمّد جلو جلو وارد شدند و در را بستند.

اشتفان و محمّد به طبقه زیرین رفتند.نخستین دیدار دو پدر در تنهایی بود و نخستین

دیدار دو پسر هم همینطور!اشتفان برای محمّد قهوه ریخت و ضبط را روشن کرد.اینبار

محمّد معذّب نبود و راحت حرف زد و پس از قهوه باهم تخته نرد بازی کردند.کمیسر از

بالا زنگ زد و گفت":محمّدو ببرش بیرون رستوران و شب بیرون باشین"!

 

اشتفان با هیجان از هیجانی که آن را ندیده بود سخن می گفت ولی معلوم بود که

خود آفرینندگان ادامه آن با محمّد است.در رستوران محمّد صدای آشنایی شنید با

کمی تمرکز بیشتر به حقیقت نزدیک شد.صندوقدار خود را معرّفی کرد و گفت:"من از

همه تقاضای عفو داشتم مخصوصا از تو.بهت بدی کردم دوست داشتم جلوی بازرس

مولدوان عذر بخوام ولی ایشون با نظر پسرش موافقت کرد که گفته بود دلم میخواد

من هم از ماجراهای محمّد طعم سربلندی رو حس کنم پس این نقشه رو ریختن.

من بعد از ازادی شروع به کار کردم و چون پشیمون بودم حبسم کم بود.محمّد من

دیگه نژادپرست و دشمن امثل تو نیستم."

 

محمّد مانده بود چه بگوید.رستوران را نمیدید و فقط حرفهای صندوقدار را می شنید.

او همانی بود که محمّد را با دو نفر دیگر گروگان گرفته بودندینک با کمک اشتفان سر

کاری آبرومند رفته بود تا به خاطر ورود پدر محمّد رسما پوزش بخواهد تا که پدر محمّد

نیز بیشتر به افتخار کارهای پسرش بغض پدرانه کند.

 

همدیگر را در آغوش کشیدند و بوسیدند و قرار شد فردا به منزل کمیسر بیاید که

بنا بود برنامه جالبی همه باهم داشته باشند ولی افسوس هولیا نبود.محمّد با

روی سرخ و پیشانی عرقین میتوانست فکر کند پدرش با کمیسر چه می گویند

و می شنوند!

ادامه دارد.....................

لینک
۱۳۸٩/۱٢/٢٦ - سید سپهر سیدزمانی

   شترنامه ای دیگرباره   

به نام او

بسم ربّ الابل

سلام علیکم شتره.............محبوب خدا و محبوب اولیا ولی بازم محبوب من!

 چشمک

اینبار هم بیشتر از خدا مایه گذاشتم هم بیشتر از زبان شیوای قومی که تو

بیشتر پیششونی.لطف کن نوعی خوشحال بشو از اومدنم که مثل چیپس و

پنیر نیم نرم و نیم چاشت باشه تا سنگ صبور شی.هم درد میشنوی و هم

تسکین میدی و هم چه بسا همدردی کنی.

چشمک

شترکم!به گریه هام و به بغض هام خنده درمان بکن.وقتی بامزّه میدوی حسّی

که همه اش زور میزنم به کلمه تبدیلش کنم در قالب تناقضی نامتناقض پدیدار و

روی حس من هوار میشه منتها مثل اون تناقض که متناقض نبود این هم هواریه

مث بهار.

چشمک

اگه تهدیدم کنن،اگه بوی بی وفایی و بی جوابی بیاد،اگه حسد و غبطه درهم

آمیخته بشن باز هم باید با همین تناقض نامتناقض آرومتر بشم.این میشه یه

نشونه تو از خدا که وقتی کسی کلافه هست به خدا پناه میبره و کسی  که

نفهمه حل شدن کلافگی رو از جنس خود کلافگی جور میکنه و به خداخواهان

نیش میزنه..................منم وقتی دلگیر و دلپرم با دویدنت کمی اهل مرهم

میشم که ظاهرا از خود دلگیری ها جداست ولی نه از خدا و تو که با امتنان و

قدردانی نماینده اون شدی...............

چشمک

شتر عزیزم به خدا عرض حال کن!

لینک
۱۳۸٩/۱٢/٢۱ - سید سپهر سیدزمانی

   نخستین تولد دور   

به نام او

محمّد و هولیا همچنان در تیمیشوآرا بودند و با سشوار ماشین و سرشستن

طبیعی برفهای سفید ،روزها را میگذراندند.در یکی از همین جریان ها بود که

هولیا زخمهای بدن محمّد را دید تا نیم دیگر را خود او نشانش دهد.نیم دیگر

حرفهای نگفته محمّد و حرفهای نشنیده و هیجان آرام نشده هولیا بود.

 

دختر کمیسر مولدوان از کار پدرش در رهایی محمّد شنیده بود ولی نه از نحوه

آن و اینکه این زخمها از کجا آمده اند.محمّد از شکنجه ها و دزدیده شدنش به

دست کسانی که گویا پسمانده های"گارد آهنین"سالهای دهه 1930 رومانی

بوده اند برایش گقت و بازویش را هم که هولیا ندیده بود بالا زد تا اثر زنجیر داغ

را نمایان کند که ناگهان جایش سوخت.فراموش کرده بود که فضای آزاد و میان

برفهاست و هوا او را نسوزاند تا برفی که هولیا روی جای زخم ریخت کارش را

درست تر انجام دهد.فراموشی هم نعمت است.

 

تلفن ویلا زنگ زد.کسی جز کمیسر نمیتوانست باشد.تله پاتی مثل خود تلفن

جریان یافته بود که گفت:"برفها روی دست تو گیر کرده یا زخم محمّد؟فردا صبح

بخارست باشین."هولیا هم شگفت زده از دوربینی که دیده نمیشد چون وجود

نداشت و وجودش دور بود با محمّد عازم شدند.کمیسر گفته بود لباسهای تمیز

بپوشید و چمدانها را در ویلا بگذارید و فقط لباسهایی که در تن است بیاورید و

شیشه های ادکلن هم در جیب باشد.

 

در بخارست بازهم کمیسر مثل پیش از سفر ساکت بود و پس از گفتگویی،هولیا

هم به او پیوست تا سلسله اضطرابهایی که به دلیل رفع نهایی مقدّس میشدند

ادامه بیشتری یافته باشد.سوار بر ماشینی دیگر ولی با همان گرما به سوی یک

منزل و یک تالار و قلبی در سینه محمّد، که تا آن لحظه بیشتر از سیلندر و پیستون

ماشین خود را با چیزی ست نتوانسته بود بکند.

 

در تالار، هولیا منتظر کیک بود ولی اینبار جهت کلیشه شکنی،انسانی مقتدر وارد

شد و کمیسر دست محمّد را در دست او گذاشت و گفت:عالیجناب"یون ایلینسکو"

رئیس جمهوری پیشین رومانی تولدت رو تبریک میگن و دیدار تو با ایشون بهترین

کادو برات هست.خواستم اینبار با رئیس جمهور زنده طرف بشی و عین علاقه ها

رو برای آینده ای که پیش رو داری ببینی و هم ایشون تبریکتو خودشون بگن!

 

هولیا طاقت نیاورد و در گوش پدر چیزی گفت تا همه چیز را دو برابر کند.دکتر

"سورین اوپرسکو"شهردار بخارست که پزشک هم بود، یک کار دوبرابر انجام داد

و هم با محمّد گرم گرفت و هم زخمهایش را دید تا به آینده ای که خود نیز در

آن حضور دارد پیوند زند.

 

حال محمّد از ذوق و از لطف و از آینده لبریز شکر خدا بود و از رسیدن به بزرگان،

تا او نیز بزرگ تر شود.کیک هولیا هم انسانی بزرگ بود و شمعهایش دیدگانی

نافذ!

لینک
۱۳۸٩/۱۱/٢۱ - سید سپهر سیدزمانی

   تیمیشوآرا   

به نام او

سرمای هشترود و بخارست باهم ست شده بودند.پدر باتجربه و مهربان محمّد از

آن روزی که ناگاه با مزار چائوشسکو رهبر پیشین رومانی مرتبط شده و از کنار آنجا

خبر راه طلایی آینده محمّدش را شنیده بود، احوال دیگری داشت و روابط پدرانه و

پسرانه،هم کمّی و هم کیفی،پدرانه تر و پسرانه تر شده بود و پیشانی پسر توسّط

پدر و دست پدر توسّط پسر، بیشتر بوسیده می شد.

 

به برکت روابط بین پدر و پسر،مدرک کارشناسی ارشد در روابط بین الملل به یاری

گذشت زمان به سوی صدور ره می سپرد و در این بین خدا از همه نظر کمک خویش

را کرده بود تا پیش از آن صدور رهگشا،محمّد بیشتر سرزمین منحصر به فرد دنیای

منحصر اروپای شرقی و پایتخت رمزآلودش را ببیند، در نتیجه بازهم ماشینی حرکت

خود را به سوی اینبار تبریز و هواپیمایی پروازش را به سوی استانبول و سپس شهر

بخارست آغاز کرد.

 

کمیسر و هولیا با تیپی به جذّابیّت همیشه و لبخندی گرم و دلی گرم تر به استقبال

آمده بودند.کمیسر به محمّد و هولیا گفت:"هردو عقب بشینین.کسی جلو نشینه."

پسر و دختر جوان کنار هم روی یک صندلی حرکت کردند.کمیسر گفت:محمّد تیرآهن

نخور نرم شو."محمّد در سختی تیرآهن خیالی را بیرون داد و با سختی که نرم نرم

به نرمی می رسید هولیا را نگاه کرد و با لبخند او لبخند زد.هولیا از روی لباس مچ

محمّد را فشرد و کمیسر از آینه چشمک زد.

 

در ویلا،کمیسر فقط هنگام صرف شام با آنها بود و کم سخن گفت و به سوی اتاق

خواب خود رفت و به محمّد گفت که من مشغله دارم تا این دلیل را به دلیل اصلی

که او را با هولیا تنها میگذارد پیوند بزند و محمّد در کنجکاوی،راحت تر تیرآهن خود

را که یک بار بیرون داده بود باز هم بدهد و راحت باشد بویژه که مانند دفعه گذشته

رضا همراهیش نمی کرد.

 

صبح فردا،میز صبحانه توسّط هولیا چیده شده بود تا محمّد فقط زحمتی به بی

زحمتی بیدار شدن بکشد و پس از لبخند و راحتی بر میز صبحانه که سوسیس

سرخ کرده اش چشم و بینی را باهم می نواخت،لباس تمیز بپوشد و کوله و آب

و تنقّلات بردارد و عینک آفتابی و ادکلن هم یادش نرود.

 

محمّد و هولیا سوار ماشین شدند و با حرکت در هوای سرد صبحگاهی،نوید یک

سفر که با گذاشتن بارها، شادی خود را به دل می رساند،به دل آنها برسد.هولیا

پشت فرمان با پلیور یقه اسکی کلفت و خاکستری و عینک دودی،ماشین را روشن

کرد و به راه افتادند.پس از مدّتی، محمّد حدس زد که از شهر خارج میشوند و کمی

دلهره اش گرفت.با متانتی که نمی دانست دل هولیا را بیشتر میتپاند،پرسید"هولیا

ما کجا میریم؟".هولیا هم که نمی دانست محمّد حواسش بوده که او را "هولیا"صدا

کرده و نه"خانم هولیا" ولی به هر حال دلش بیشتر تپیده بود،نگاهی سریع به او کرد

و به سوی جادّه برگشت و گفت:"تیمیشو آرا"!!!!!!

 

*******************

.هولیا بازوی محمّد را از روی لباس گرفت و فوری رها کرد و سپس خودش دست به قلب

شد.ناگهان گونه محمّد سوخت.هولیا به چهره محمّد برف پاشیده بود.دومین گلوله برف

که آمد،دوتایی دنبال هم دویدند و گرمی بدنشان و سرمای هوا هردو را سرخ و شاداب

کرد.وقتی که سوار شدند و بخاریماشین روشن شد،با صدای هوای گرم آن، محمّد با

خنده ای برای خود و بر لب خود،با کشیدن دودست که هنوز خیس برف بود بر سر خود

دست کشید و نیم خوابی چاشنی زد و با سشوار ماشین که بخاری بود دم گرفت:

هوووووووووووو...تیمیشوآراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

هولیا و محمّد،هردو با هو هو روی تخت افتادند و به هم و باهم خندیدند.که توان

این را داشت تا تیرآهن محمّد زودتر بیرون آید و نرم شود؟مثل دلش...

 

 

 

 

 

لینک