به سوی دکترا   

به نام او

محمّد بعد از پایان نامه فرصت زیادی برای استراحت داشت و برای همین ترجیح داد سفر

برود ولی درون خاک رومانی باشد و فعلا به کشور دیگری نرود.به ویژه با رخ دادن مسائلی

در نزدیکی رومانی یعنی همسایه شمالی آن اوکراین،سفر به صلاح نبود و ترجیح داد از

این فرصت به شکل تعطیلات ولی با پژوهشی سرگرم کننده بپردازد.

 

پیوندهای گذشته،اردوگاه کمونیسم،قدرت چائوشسکو،مسائل مصر و اسرائیل که دلّالی

رومانی را در خود داشت،سیستم اجتماعی و اقتصادی فرهنگی اروپای شرقی،همه و

همه ذهن محمّد را می انباشت.ولی این میان کش و قوسی که پوتین میدان دار آن

بود فکر محمّد را از آن حال بیرون می آورد.

 

شب یکی از روزها کمیسر و محمّد شام را باهم بودند.هولیا با دسری که درست کرده

بود به آنها پیوست.در خلال این مدّت هولیا به امریکا بازگشته و آمدنش طولانی شده 

بود.تنها در فرجه ای که پیدا کرده بود سری به رومانی زد تا فورا برگردد و دسری خنک

را نصیب محمّد کرد.پس از شام کمیسر گفت:چند پرونده را باهم پی میگیرم و گمان

هم میکنم عملیات و زد و خورد هم در کار باشد.تو در بخارست بمان و جز سرگرمی

این روزها کاری نکن چون ممکن است باز به تو حمله کنند.این بار جنس حمله روسی

است و احتمال اینکه به دلیل هوشمند بودن از کانون بحران هدف قرار بگیری زیاد است.

محمّد تکّه ای سوسیس را فرو داد و چیزی نگفت.

 

فردا صبح محمّد در خانه تنها بود که کمیسر زنگ زد و گفت:به مأموریّت میروم و در

ساحل دریای سیاه چند نفر روس را که با وجهه مثبت در حال جوسازی های منفی

بودند و مخفی گاهشان لو رفته دستگیر کنم.از قرار روسها میخواهند همه را با خود

ته چاه بکشند.تو در خانه تا بازگشت من بمان و در این باره به کسی چیزی نگو چون

ممکن است به درد سر بیفتی.دکترای تو باید پس از همه اینها شروع شود. 

 

لینک

   پایان نامه   

به نام او

دوران فوق لیسانس محمّد در حال پایان و بود و این پایان،پایان نامه ای هم داشت.یافتن

موضوع آن کار دشواری بود و هم نبود چون موضوع بسیار بود و موضوعی که به اوضاع و

احوال بخواند کمی سخت.

 

بافت اجتماعی بیشتر مدّ نظر او بود چون هم در دل آن بود و هم نگرانی آن در دل او.با

کمک کمیسر مولدوان هم که پیر دیر بود هرچه بیشتر میتوانست هم کمک رسان باشد

و هم اثرگذار.موضوعی مانند تأثیر بزهکاری بر سیاست داخلی و خارجی کشور.

 

محمّد دست به قلم بود و با دیدن پرونده ها و داستان ها در آرشیو ملّی رومانی و در

اداره پلیس بخارست به قصّه ها رسیداز مردی که مردانه با گارد آهنین مبارزه میکرد

و سرمایی که در دل دوران کمونیستی حتّی کارمندان سفارتخانه ها را ناچارمیکرد

که با پالتو به بستر بروند و اگر در مرز بلغارستان بخاری یافت میشد موفّقیّت بزرگی

بود.

 

در این بین کمیسر به مأموریتی رفت که محمّد و هولیا مدّتی پیش آنجا بودند و در همین

زمستان برف بازی کردند و در اثر همان موهای هردو خیس شد و کولر ماشین برایشان

مثل سشوار شد و این واژه را با نام آن شهر هماهنگ کردد.بله"تیمیشوآرا"!

 

همان شهری که انقلاب ضدّ کمونیستی 1989 در آن شعله ور شد.مأموریت کمیسر

یافتن صرب هایی بود که در صدد ناآرامی بودند.کسانی بودند که با اندیشه هایی که

کمی از این و کمی از آن وام گرفته بود قصد به هم زدن ساز و برگ دولت نخست وزیر

را داشتند.محمّد دریافت که یک عامل ساکن و یک محرّک وجود دارد و به بهانه همین

به سراغ محرّک رفت.ضمن این که محرّک خودش نیزدرآوردن جورابهایش و دیدن جاهای

زخمی بود که آنارشیستها به او زده بودند.بیشتر دریافت که عامل روانی است و با

روان سروکار دارد.

 

تلفن کمیسر محرّک دیگری بود که پس از یک روز پرکار برای هردو برای محمّد پیش آمد.

کمیسر به او گفت:خودت را آماده کن که به تیمیشوآرا بیایی...ناگهان صدای تیری از

پشت تلفن محمّد را لرزاند و نگران کرد.حالت غش دست داد و نفسش بند آمد ولی

کمیسر که خود تیر را شلّیک کرده بود گفت:برای همین گفتم آماده باش!

لینک

   هی ها   

به نام او

تنبل تر شده بودم و بی حوصله تر.با وجود اینکه دلم برای این تریبون گاهی میلرزید

و از رها موندنش و از بی حوصلگی که نمیدونم چرا عمدی شد ناراحت بودم .وجدانم

ناراحته و شتر جونم روش پا میکوبه.یه جورایی راضی شدم خشم شتری بگیره ولی

نه هنوز مونده...ولی آخه شیش ماه؟گرمای نیم رسیده تابستونو با برف تمام رسیده

زمستون به هم چسب زدن نافرمه........

ولی اونقدر شده که شترکم کف بیاره بالا و همچین بکوبونتم رو زمین که درد جسم و

 وجدانو باهم بگیرم تا یکی اون یکی رو هم تکمیل بکنه هم تلافی...البتّه که میشه

....شایدم گازم بگیره و شایدم هردو!

شتر من!

قبل از دوستانم تو بگو چیکارم میکنی؟تازه داشت هوا گرم میشد و همه جا یه نمه

نفس کویر و شنزار میکشید یهویی چسبوندمت به هوایی که از قضا برف و بارون هم

داره و مخصوصا برفش اوّلین برف زمستونه.به ازای هر شیش ماه یه گاز؟یا یه گاز از

دلخوری دوستان؟علوفه و پنبه دونه راضیت میکنه؟

غمگسارم باش و ازم نرنج هرچند حس می کنم رنجیده باشی وجدانم آروم میشه.

اگه بزنیم و رو زمین بکشی منو......نه نه کوهان زیبای من!اگه اصلا نرنجیده باشی

ممنونت میشم تا برای فرداها هم این وجدان گازم نگیره.هرچند گازم میگرفتی این

به اون در میشد!

 

لینک

   شترنامه ای دیگر   

به نام او

دلم میخواد دست کم این اوّلین جمله،همون جمله تکراری باشه.پس"سلام شتره"!

 

غیرتکراری ها رو میذارم واسه بعد که بازم بهانه درد دل داشته باشم یا این بهانه رو

چرب ترش کرده باشم.اینطوری بهتره!

 

شتره حالم گرفتس!سینم تنگه!فشارهایی که تنگش می کنه زیاد شده.هم فشارها

بیشتر میشه و هم خودش تنگ تر.آخه چقدر دوندگی و گره بستن؟چقدر این اتاق و

اون اتاق دویدن؟راه برم و بدوم فرقی نداره!انتظار بدترین شکنجه ایه که خواسته  و یا

ناخواسته بعضیا باعثش میشن.سرو کار با کسانی که سروکاری باهاشون نداشتی

چه معنی میده؟اینکه هی انتظاری رو به سر برسونی ولی دوباره از سر بگیری چقدر

میتونه کشنده باشه؟

 

رفیق تو همیشه تو دل صحراها فقط باربری نکردی،دلبری کردی!در دل بیابانها کویرهای

شرق،در دل صحراهای جزیزة العرب و آفتاب عرب پرور،جایی که مردان عرب در دل اون

زمینهای هیچستان،فرهنگی غنی آفریدند.همیشه مونس مردان و زنان و دلاوران عرب

بودی و حرکت اندام تو و فرم اونها،اون فرهنگو فرم میداد.میبینی چقدر اثربخشی؟پس

حتما اثر همین فرم بدنی رو که خدا بهش تو قرآن بالیده میدونی.تو آنچنان مقاومی که

مدّتها نیاز به آب و غذا نداری.روی شن ها سفر کردن،چشم از خاک آسیب ندیدن،حمل

آب و غذا در بدنت و همراهت.........لابد خیلیا رو دیدی که تو صحرا بی آب و غذا موندن.

حیران بودن و افتان و خیزان،گاهی خاموش و گاه فریاد زنان دنبالش بودن.خیلی از اونا

سوار خودت بودن.تو حالشونو میدیدی ولی صبور بودی.....

 

رفیق تو در دل بیابانهای ایران هم پادشاهی کردی!همه غیرتمندان بلوچ و کرد و غیره از

تو سواری گرفتن.خیلی از کسانی که دلشون گردش میخواد حتّی بدون نیاز به تو بهت

اعتماد می کنن و میگردن.کسی نیست از تو بدش بیاد.....

شاید رمز مقاوم بودن و صبوری تو،مثل الآن سنگ صبور شدن هم باشه.مخصوصا با

لبخند همیشگی که خدا کنار همه بخشیده هاش بهت داده که گوش میدی و با اون

لبخند یعنی "میفهممت" یا "راحت بگو"..........منم الآن تو صحرا گیر کردم ولی وضعم

فرق میکنه.تو این صحرا آب هست و بهش میرسم ولی به محض رسیدن یهو به اون

مکانی برمیگردم که از دور آبو دیده بودم.نه سراب نبوده فقط وقتی رسیدم از دستم

گرفتن و دورتر کردن.....خسته شدم شتره

تو وقتی خدایی که تو رو اینقدر دوست داره تسبیح میگی،دعا کن آب برسه.تو هم

یکی از واسطه هام باش.اولیای خدا دوستت داشتن.پس چرا نتونی واسطه بشی؟

مگه چی میشه؟

لینک

   پابرهنه در پارک   

به نام او

سفرهای بریده بریده در پایان خودش بود.اینکه مدام بیاید و برود تمام می شد و محمّد

با خاطری آسوده تنها دل به آن سو می نهاد.کمیسر،هولیا و اشتفان در جریان دفاع از

پایان نامه و آخرین کارهایش در ایران و بستن رسمی چمدانهای سفری که به اقامتش

می رسید،تقریبا هر دو سه روزی تلفن می کردند.با دریافت کارشناسی ارشد در ایران

برای دکترا در دانشگاه بخارست که پذیرش آن را کنار آرامگاه چائوشسکو دریافت داشته

و غافلگیر شده بود،عازم آنجا بود تا یکسره دل به یک جا نهد.

 

هواپیما در فرودگاه به زمین نشست.هولیا تنهایی به استقبال رفته بود.با ماشینی که

با آن یک بار به تیمیشوآرا رفته بودند.شهری که انقلاب 1989 در آن جوشیدن گرفت.از

فرودگاه تا خانه فکرش مدام غرق ذوقی بود که با این دل نهادن یک دست،رخ می داد.

به خانه که رسیدند،پس از استراحت و خوردن کلوچه،هولیا گفت:"برو بیرون یه کم قدم

بزن"و در حالیکه درست جلوی محمّد ایستاده بود و موچین در دستش،گفت:"کمی با

قدم زدن،دلت بیشتر قرص میشه و عادت زیاد موندنو بیشتر میکنی."قند توی دلش

آب شد.زیاد ماندن و درس و کشور رمزآلود یک سو و دختری از اهالی همانجا سوی

دیگر.......چه میشد؟یا چه شوددددددددد؟شیطان

 

سرایدار خانه با ماشین،او را تا پارک"کسلف"رساند و قرار شد محمّد برگشتن را خبر

دهد تا باز دنبالش بیاید.پیاده شد و قدم زد.هوای خنک و ابری،دربیت جمعیّت حاضر

در پارک منظره ای را پدید آورده بود که او را مثل توپ والیبال به زمین گذشته و آینده

پرتاب می کرد و پس می فرستاد.طوری زمان حال را از یاد برده بود که در نمیافت از

وقت قدم زدنش زیاد گذشته و غروب شده.ناگاه دود قرمزی او را به خود آورد و به تور

زمان حال انداخت.دستپاچه شده بود.هی در ذهن و زبان می گفت:"چیه؟....نکنه..

آخه من که.......اینا مگه از بین......نه نه......چطوری آخه.....هو هو.....هووووو.....

نه نه....."

شروع کرد به دویدن.با ترسی معصومانه.اینبار هم زمان را فراموش کرد و هم دویدن

را.اینقدر دوید و دوید و دوید که نفهمید دو سه بار از پارک دور شده و دوباره از لا بلای

کوچه و خیابانها همان مسیر را برگشته است.کنار چمنهای اطراف پارک رسید.روی

دو زانو افتاد......ه هه ه هه ه هه ه هه ه هه........نفس نفس زدنش با عرقی که در

آن سرما کرده بود آمیخته هم او و هم ترسش را معصومانه تر کرده بود.روی چمنها

دراز کشید.کمی آرام شد و جان گرفت.برخواست و با حالی آرام نشست.چشم به

چمنها دوخته بود.با همان آرامی و چشمان بسته،کفشها و جورابهاش را در آورد.

سرما دگربار لرزاندش.دندانهایش به هم خورد.پلکهایش روی هم افتاده بود و سخت

بازشان میکرد و دوباره می بست.با پاهای برهنه راه افتاد و افتان و خیزان در حالی

که نمیدانست کجا می رود ولی گویی مسیر پیش بینی شده ای را می پیمود،به

جایی در پارک رسید و افتاد و از هوش رفت.

 

روی پلّه های خانه،در حالیکه کمیسر او را به دوش گرفته بود به هوش آمد.به دوش

گرفتن و به هوش آمدن،مثل سجعی که دارند خوش یمن می شوند.هولیا از نگرانی

با گریه به پدرش خبر داده بود و او هم که گویا می دانست مشکلی نیست،تنهایی

به پارک رفته و محمّد را پیدا کرده بود.خیال او راحت بود که تهدیدی نبوده است.

 

سوزشی در کف پاهایش احساس می کرد.همان پاهای شلّاق خورده از تروریستی

که با همدستانش یک بار او را گرفته بودند،اینبار از زمین شلّاق خورده بود.ولی این

کجا و آن کجا؟.......هولیا با لب رژ زده پرسید:"تو چیکار کردی؟از چی در رفتی؟ماجرا

درست کردن از تو جدا نمیشه هرچند که نگرانی و سرگرمیش باهم باشه"...بعد روی

زمین نشست.ناگهان چیز نرمی کف پاهای محمّد را مالیدن گرفت.مثل ماتیک میماند.

یاد رویای ماتیکی اش در تهران افتاد که مدام هولیا را وقت خواندن مقاله تخصّصی به

یاد می آورد.فکر کرد همان ماتیک است ولی با حسّ قلقلکی که در کف پاهایش بود

خنده اش جلوی هر فکری را می گرفت............"آی...چیه .....اوهی......آی آی...

نه نه....آی قلقلکم میاد..هوهو هاهاهاهاهه............هوو هو هو هو هو هو ......

هووو....هو."

 

ماتیک نبود و یک نوع پماد ضدّ درد بود.ولی طوری با پنبه به پاهای محمّد میمالید تا

علاوه بر پماد،"خنده بر هر درد بی درمان دواست"هم مصداق بیابد هم برای درد تن

و هم شوک روان.

بارها حرف"ه"و مشتقّاتش را به گونه های گوناگون و در شرایط متفاوت به زبان آورد.

برای خندیدن و نفس زدن حالش معلوم بود که چگونه"ه"را بیان می کند ولی"هو هو

هوووو"که می گفت با اینها شباهت نداشت.میخواست چه بگوید؟اسمی را بگوید؟

چه اسمی را؟

 

فردا عصر،با کمیسر و هولیا و اشتفان در حالیکه بانو"آنا"همسر کمیسر نیز آمده بود

به پارک کسلف رفتند.به جایی رسیدند که مجسّمه حکیم عمر خیّام نصب شده بود.

درست همانجایی بود که محمّد بیهوش شده و کمیسر پیدایش کرده و آورده بود.این

هم نقطه اتّصال دیگری به رمزها.خیّام ریاضی دانی بزرگ بود و محمّد هم لیسانس

ریاضی را پیش از ارشد در رشته روابط بین الملل دریافت کرده بود.قرار بود گسسته

تبدیل پیوسته شود یعنی همانطور که گفته شد،به جای آمدن و رفتن،محمّد رحل

اقامت بیفکند و یکباره دل نهد.این هم یک قانون ریاضی است.صحنه درست شبیه

صحنه ای بود که کنار آرامگاه چائوشسکو پذیرشش را در یافت کرده بود.اینبار آغاز

رسمی آن نیز کنار مجسّمه مردی بزرگ و تاریخی و جهانی بود.وقتی داستان ژرف

تر میشود که محمّد فهمیده بود"زویا"یگانه دختر چائوشسکو هم دکترای ریاضی

داشت و پژوهشگر ریاضی بود.

دود قرمز هم جشن چهارشنبه سوری ایرانیان مقیم بود....مثل آن روز در کنار مزار،

کمیسر لبخند میزد و هولیا میخندید.اشتفان هم مثل خواهرش می خندید و بانو

آنا مثل کمیسر لبخند میزد.

 

 

لینک

   استارت گرم   

به نام او

محمّد در آستانه یک درجه بود.درجه ای واقعی که پس از درجه قلّابی زمان سربازی قرار بود موثّر باشد.

ذوق دکترا در دانشگاه بخارست و سرزمین رمز و راز ناک و و تاریخ دار رومانی از ذوق دفاع رساله

ارشد شیرین تر می نمود.خود را برای نوشیدن آب میوه اتاق دفاع آماده میکرد و کمیسر ملدوان هم به او

 قول قهوه در پارک را پیش از دوره داده بود.

 

مشغله پایان نامه او را برای مدّتی به لحاظ جغرافیایی از رومانی دور کرد.ولی یکی از مجلّه های هولیا

را که خود او دزدانه در ساکش داشت و هنوز ادکلن زنانه را با خود داشت هماره میخواند.یک بار که آن

را برداشت ناگاه چیزی شبیه ماتیک دید.جا خورد و مجلّه را انداخت.حتّی توجّه نکرد که مجلّه از نشریّات

برجسته سیاسی بخارست است و هولیا فقط شیر و شیرینی خوراکیها و البتّه خودش را تعارف نکرده بود.

میدانست برای زودتر دیدن محمّد،از نوع کاغذی اش هم لازم است.

 

تلفن زنگ زد.باز هم مجلّه را انداخت ولی این بار زنگ تلفن مانع نشد که از این کار پشیمان نشود.تلخی

بعدی این بود که هولیا هم به امریکا برگشته و فعلا تماس نمیگیرد و اشتفان برادرش بود.او گفت:"کاغذ

در اینجا هم موجوده.فقط برق کیک دفاع زودتر دیده میشه تا کاغذها همه شون باهم تو رومانی گرفتارت

کنن.فعلا ماتیک خبری نیست.ولی همونطور که هولیا هم شیر داد و هم لبخند مشکوک زد بازم میزنه.

پس روی خوش زندگی رو ببین".

لینک

   ذیقعده   

به نام او

ممکنه هرماهی رو به نام معصومی بدونن یا بدونیم.ماه ذیقعده هم همه جوره امام

رضایی شده...خداخواهانه خیلی مناسبات رضوی درش جمع شده.تولّد آقا و بعدش

روز اختصاصی زیارتشون که گمونم 23 ماه هست مهمترین مناسبات رضوی هستند.

همیشه خیلی وقتا دلم بعد از یه مناسبت وقتی بگیره و دلم برای اون امام تنگ شه

منتظر یه روز و مناسبت دیگه میمونم.ذیقعده از محدود ماههایی هست که اینطوری

تسکین میده اونم تسکینی که همش جز یه ذرّش شادیه.اونم وقتی امامت امام مهر

و مهربونیها باشه و از نظر مسافت مادّی هم نزدیک.

 

این همون آقای مهربون و امام رئوفه که بزرگانه و بچّگانه کرم داره.کاش میشد که

ما بچّه گونه عاشقش باشیم تا از حاجاتمون هم سرمست بشیم هم عشق پاک

بچه گونه عشق بزرگیمونو هم پذیرفته کنه.

 

این آقا همون آقای لبخندهای پیدا و پنهانه.همون آقایی که شفایافتگانو دخترم و یا

پسرم خطاب می کنه.همون آقای مهربون که هشتمین شعشعه ای هست که نور

خورشید به این بهانه اینقدر برافروختس......ماه ذیقعده!!!رضوی بودنت همایون باد!

بغلبغلبغل

لینک

   اقامت با برکت رمضان   

به نام او

کسی چه میدونست؟اوّلین ماه رمضون محمّد در رومانی اوّلین ماه رمضون بودن

طولانی مدّتش هم باشه.کالج زبان رومانیایی و بعد دکترا....چه در سر پژوهشگر

ایرانی و سرمای شمال غرب خورده و باعث بالندگی خود و دیگران شده بود عبور

می کرد؟به ویژه که روزه ش هم افطار نمیشد تا تکلیف الهی و مظلومیّتش در دل

شهر بخارست بیشتر چاشنی بخوره!

 

بازرس مولدوان خونه بود و هولیا تنهایی به استقبال اومده بود.گل از گلش باز

بود و چهرش سفید تر بود درست مثل مواقع اصلاح کردنهای محمّد با بالا دادن

موها و جین پوشیدن و نرم خندیدن.هولیا هم تافت زده بود و با لباس ورزشی

تل سبز اومده بود.روزه یه جوری به محمّد ضعف داده بود که کاملا سرپا باشه

و گرسنش نشه و و فقط مهربون تر بشه.

 

اینبار هولیا محمّدو خونه خودش برد که از قبل برای اقامت دانشجویی محمّد

آماده شده بود.این بار خونه کمیسرو نمیدید ولی درون پایتخت رومانی اوّلین

بار بود که با هولیا خیابان گردی میکرد.به منزل رسیدن.محمّد محو منزل بود

که هولیا گفت:لذّتو برای شب بذار باید بریم.

 

محمّد هاج و واج راه افتاد.فهمید که بودن در رمضان در رومانی که با اون افتتاح

شده باید خودش هم با افطار افتتاح بشه.فرش های مسجد سبز بودن.صف

نماز مث سفره ها یکدست بود.هولیا روسری بنفشی به سر کرد.محمّد هم

وضو گرفت.هولیا دوست داشت بیشتر و بیشتر طعم این معصومّیت رو بچشه

و روحش فلسفه اینو.

 

گفته شد"افتتاح".جمعی شیعیان جمهوری آذربایجان اومدن و که با همکاری

مسجد دعای افتتاح بخونن.محمّد خودشو معرّفی کرد که تا این حسن تصادف

جالب تر شه چون دعای افتتاح رو کمی خوند و با غمی شیرین در حالی که

هولیا اونورشیر گرمی در دستش بود پشت میکروفن خوند:

خدایا ما نبودن پیامبرمان و غیبت ولی خود و شدّت فتنه ها را به تو شکایت

می آوریم.

 

هولیا میخواست به محمّد بگه یکی از نفیس ترین کتب درباره پیامبر اسلام

توسّط یک نویسنده رومانیایی به نام"کنستان ویرژیل گئورگیو" نوشته شده

و عنوان اون اینه:«محمّد پیامبری که باید از نو شناخت"!!!

 

نویسنده پس از روی کار اومدن رژیم کمونیستی در رومانی ترک وطن کرد و

به فرانسه رفت.اون در وزارت امور خارجه رومانی کار میکرد.درگذشتش هم

سال 1992 بود.

 

مرحله گرفتار کردن بعدی محمّد این بود که هولیا میخواست بپرسه که توچرا

 همنام پیامبرت هستی؟اسم و رسم باهمو میخوام ببینم که میبینم.

لینک

   جیلاوا   

به نام او

******

پدر محمّد به ایران بازگشت.محمّد تنهایی را به اندازه ای که پدرانه باشد حس

می کرد ولی در اثر تربیت همان پدر و آموزش های تجربه،غریبی کردن معنایی

نداشت بویژه که او دور از پدرش نبود.کمیسر مولدوان حقّ پدری بر او داشت و 

به یمن حوادث،هولیا خواهر بود و اشتفان برادرقلب 

 

یون،جوان پشیمان نیز به نقطه ای دیگر تبدیل شده بود تا ضلعی دیگر ترسیم

شود.وقت ناهار بود.کمیسر سر میز نشسته و محمّد و یون را کنار هم نشانده

بود.گویا گرمای کباب سر میز یخها را بیشتر آب کرده بود.هم در دل محمّد که از

روزهای گروگان بودن در دلش مانده بود و هم در رفتار او که یون را دیده و خوب

فهمیده بود او کیست.غدا گرم و محبّت گرمتر و نهایتا باقی نماندن کدورت.

 

کمیسر گفت:امروز باید پیش همدیگه باشین و چیزی از برنامه ها ندونین و باهم

بیشتر بمونین تا خجالتتون ضمن اینکه این وسط آب میشه،خودش هم آب بشه

و اونوقت برنامه می چسبه".

 

یون خوب ضربه هایی را که به محمّد زده بود به یاد می آورد ولیکن پیش خودش

می اندیشید،واقعا من تو را زده ام؟من به همین صورت سیلی زدم؟همین سر

را به دیوار زدم؟...........باور نمیکرد چنین روزی برسد.خجالت

 

کمیسر به یون صورت خریدی داد و گفت:"محمّدو ببر و تنها اونو در ماشین بنشون

و خریدها رو خودت بکن.وقت برگشتن ببرش جیلاوا و نونها رو یه کم اونجا بخورین

و باقیشو برای شب بیارین و ضمن خوردن نون کاری رو که باید انجام بدی و برای

محمّد چبزهایی رو بگی به انجام برسون.جنس وضعیّتی که تو دچار اون بودی از

جنس همین حرفهاس.خودت هم میدونی و هم گفتی."لبخند

 

مقابل سوپرمارکت رسیدند و محمّد پس از آنکه یون پیاده شد،احساس چرت

کرد ولی وقتی یون با بسته پر از خوراک و نان در ماشین نشست چرتش پاره

شد و گفت"اومدی؟؟فکر کردم که دیر میای چرتم گرفت!"یون گفت:اگه زمانی

که تو متولّد می شدی و قرار بود اینجا به دنیا بیای،پدرت میخواست یه شیر

یا غذای بچّه بگیره،اگه که دو سه برابر اینی هم که فکر می کنی باید منتظر

بمونی میموندی،تازه نصف داستان بود چون نصف دیگه رو هم باید غذابدست

تو صف پرداخت که به درازی صف خرید بود میموند.حکومت کمونیستی، اون

سالها،با سیاستهای مرکانتیلیستی باعث این وضعیّت نابسامان شده بود و

الآن که سالهاس اون حکومت وجود نداره،وضع برعکس شده.حالا اندیشت

هم چرتش پاره شد؟خمیازه

 

راه افتادند و رفتند.راه دور و مسیرها غریب شده بود.محمّد پرسید مگه خونه

نمیریم؟یون گفت:میبرمت جیلاوا که اول اونجا یه کم از این نون ها بخوریم و

بعد بریم خونه!دوباره پرسید:چرا اونجا و چرا نون؟؟باز پاسخ شنید:بی تابی

نکن میفهمی!

به جیلاوا رسیدند.کمی استراحت کردند و به خوردن نان مشغول شدند.بعد

از کمی یون گفت:"اینجا بوسیله گارد آهنین،سازمان مخوف سالهای 1930

رومانی،تعداد زیادی قتل عام شدن.اینجا هم مثل تیمیشوآرا که هولیا قبلا

نشونت داده میمونه.هر دو رو تو ذهنت پیوند بزن همونطور که فکر می کنم

قبلا خیلی چزا رو پیوند زدی و تو پیوند ذهنی که یه روزی به عمل برسه هم

مهارت داری.حالا اینجا رو به تیمیشوآرا و تیمیشو آرا رو به نونی که میخوری

پیوند بزن.چی میبینی و چه نتیجه ای میگیری؟"متفکر

 

محمّد بازهم مثل لحظات پیوند ذهنی به فکر فرو رفت و از ژرفای اندیشه ای

که میکرد ناگاه متغیّر شد.به نتیجه رسیده بود.

 

تشویق

لینک

   پدرانه ها و پسرانه ها-قسمت دوم   

به نام او

*******

فردای آن روز شد.محمّد بیدار شد و در سکرات بیداری که مغز همه چیز را به یاد

می آورد به یادش آمد که امروز آن گروگانگیر و نژادپرست پشیمان به منزل کمیسر

می آید.همین باعث شد تا پس از از خواب بیدار شدن،یک بار هم از خواب بپرد.

دلواپسی سراپایش را گرفت.از روز اسارت و شکنجه تا این روز چقدر فاصله بود؟

از زخم کف پاهایش که طنابها را خونی کرده بود تا سوزش آن که اشکش ریخت

و مادربزرگ مهربانش را صدا کرد تا این صبح که میهمانی گرانقدر بود و در منزل

سربازرس مولدوان پلیس و کارآگاه معروف رومانیایی!چه زمانی گذشته بود و چه

تغییراتی اینجا و آنجا رخ داده بود؟شگفتا که وقتی که از جا جست اوّل چیزی که

چشمش جاگرفت روی پای راستش بود یعنی جای سوزن شکنجه ها که بر جا

مانده بود.خدایا یعنی چه میشد؟

نگران

وقتی از اتاق بیرون آمد،کمیسر و پسرش اشتفان پشت میز صبحانه نشسته و

و در انتظار محمّد بودند.بوی نان تازه از میز می آمد.گرچه لواش و تافتون و بربری

نبود ولی مستی دیگری داشت و از همان ها نشان داشت.نشست و پرسید:

پدرم کجاست؟کمیسر گفت:در اتاق مطالعه می کنند و برای صبحانه صدایشان

کرده ایم.ایشان باید از بوی نان لذّت می بردند که تو جلو زدی.

محمّد ناخودآگاه ترانه زیبای"گل گندم" ستّار و مهستی را به یادش آورد و زمزمه

کرد:بوی خاک و بوی نون و بوی گندم.............

پدر هم به جمع آنان پیوست و صبحانه را خوردند.ساعت همچنان جلو می رفت

و کمیسر متفکّر تر می شد و پدر محمّد نگران تر.چیزی نبود جز اینکه بداند بر سر

پسرش چه آمده بوده و چه کسی دارد می آید!

یول

جوانک از در وارد شد.اشتفان او را آرام آرام داخل سالن پذیرایی آورد.او با سختی

سر راست کرد ولی سلامش نرم بود.آرام نشست.کمیسر گفت:شروع کن و از

آغاز تعریف کن.او گفت:نام من "یون"است و ٣٣ سال دارم.بچه که بودم نیم روز

تمام در صف نان ایستادم و پدرم بابت اینکه نان گیرم نیامد مرا سخت دعوا کرد

و گرسنه گذاشت.این بی نانی در آن سالهای رژیم کمونیستی همچنان ادامه

یافت و من غمگین از سرمای فقر گرسنه لرزیدم و روزهایم به عقده گذشت و از

القائات پدرم که از بقایای گروه نژادپرست"گارد آهنین"در سالهای دهه 1930 در

رومانی بود تلخی استثمار را چشیدم.پس از آن مهم ترین عقده من نان بود

و احساسی که پلیس مخفی آن دوران درست مانند پدرم بر من شوک میزد

که دستها و پاهایم عریان ولیکن مغزم به زور پوشیده و پنهان در ورقی آهنین

است.پس از دوران کمونیستی،در کارگاهی کار کردم و توانستم به سازمان

تبهکاری که در آن بودم بپیوندم و انتقام تنگناهایم را بگیرم و با توجّه به همه

عقده هایم،از همه از خودم بالاترها حتی در کشورهای دیگر هم انتقام خود

را بگیرم که نمی دانم محمّد چه برکتی داشت که با اسارت او هردوی ما از

 اسارتی متفاوت آزاد شدیم.

فرشته

یون به سوی محمّد رفت و دو دستی او را گرفت و گریست.محمّد هم گریست

و باز پاهای خود را نگاه کرد و این که این بار ضربه نمی خورد.ادامه داد:کمیسر

مولدوان به من پدرانه کمک کرد تا درست در جایی کار کنم که نه غم نان دارم

و نه غم ندیدن نان که با دادن آن به مردم با سیری آنان اینبار به جای تبهکاری

وجدانم هم به جز شکمم سیر میشه.چه خوبه همه مردم بی ترس و تنگی و

عقده بتونن سیر باشن.....

محمّد ادامه ترانه گل گندم رو هم خوند که با کلمات یون جوش خوردگی داشت:

چه خوبه با بچّه ها تا قلّه رفتن

گرد و خاک از صورت آفتاب گرفتن

..........................................

پدر محمّد دست پسرش و پسر تازه اش را به هم فشرد و کمیسر و اشتفان هم

کف زدند.با تلفن هولیا تنها نقص آن جشن کوچک رفع شد.

کمیسر گفت":در مرام مردانگی باید این چیزها هم تکرار بشه و هم با تکرار شدن

جذّابیّتش بیشتر شه"!

پدر محمّد گفت:"فرزندان من جذّابیّت های خود را از همین مردانگی و رهایی وام

میگیرن"!

تشویقتشویق

 

لینک